roman زلزله مخرب (8)
-:اره خوب مي خواستي من و بكشي طرف خودت ...
-:امير تو الان يه دزدي ؟!
اخم كردم : چرت نگو سروش ... تو هيچ مدركي نداري كه بخواي من و سها رو دستگير كني ... اگه داشتي خيلي وقت پيش اين كار و كرده بودي ...
پوزخندي زد و سكوت كرد .
ادامه دادم : هيچ مدركي وجود نداره كه ثابت كنه سها دزدي مي كنه . و هيچ مدركي هم نداري كه بخواي من و دستگير كني ...
با خشم به طرفم برگشت . اما سكوت كرد و هيچي نگفت . لبخندي به روش زدم : عصباني نباش ... من فقط واقعيت و گفتم ... نمي خوام خون خودت و كثيف كني ... الان اينجا بودنت ... دنبال من بودنت به هيچ جايي نميرسه ... ما حواسمون جمعه ... پس بيخودي خودت و درگير نكن .
-:امير ... باهات چيكار كرده ؟ اون يه دزده
-:مهم نيست ... بازم ميگم اون دزد از بيشتر همكاراي ما با شرافت تره ... اون لقب يه دزد و يدك مي كشه چون دنبال حقه .
سري به تاسف تكون داد .
توجهي نكردم ... پام و روي ترمز فشردم . ماشين به سرعت متوقف شد و باعث شد به جلو پرت بشيم . دستام و روي فرمان گرفته بودم ... اما سروش توجهي نداشت و كاملا به جلو رفت . به سرعت به پالتوش چنگ زدم . برگشت و به صندلي تكيه زد : چته ؟ وحشي شدي ؟
-:بپر پايين !
با تعجب برگشت و به اطراف خيره شد . نگاه دقيقش و بين خونه هاي پايين شهر و بچه هايي كه با لباسهاي نا مناسب در حال بازي بودن گردوند و گفت : اينجا واسه چي اومدي ؟
اشاره اي به در سبز رنگ و رو رفته اي كردم : اونجا رو مي شناسي ؟
با دقت و شمرده شمرده گفت : خونه ناصر نيست ؟!
-:همون مردي كه بيگناه راهي زندون شد ... خونه همون دختربچه ايه كه در برابرش زانو زدي و گفتي هر كاري واسه اثبات بي گناهي پدرش مي كني
سروش اخم كرده بهم خيره شد . ابروهام و بالا دادم و گفتم : چيه ؟ يادت اومد ؟ يا فراموش كردي ؟
چي بهم گفتي اون روز ! امير اون مرد بيگناهه ... ما بايد هر طوري مي تونيم بيگناهيش و ثابت كنيم .
با تمسخر ادامه دادم : سروش خان ... حتي يادت نبود به اون دختر چه قولي دادي ...
اشاره اي به در كردم : حالا بيا پايين ...
سوئيچ و برداشتم و پياده شدم . سروش هم به دنبالم پايين اومد . با هم به طرف در رفتيم . دستم و روي زنگ سفيد رنگي كه چند وقت پيش خودم نصب كرده بودم گذاشتم . صداي كودكانه اي پرسيد : كيه ؟
-:اميرم ... باز كن عموجان
درباز شد و مريم با كاپشن صورتي رنگش جلوي در ظاهر شد . با ديدنم لبخندي زد و گفت : سلام عمو
نگاهي به سروش انداخت و مردد گفت : سلام
خم شدم و همونطور كه از جيب پالتوم شكلاتي بيرون مياوردم گفتم : بابات خونه هست ؟
شكلات و به طرفش گرفتم . مريم شكلات و از دستم بيرون كشيد : بله ... داشت اماده ميشد بره سركار ...
-:مريم جان برو به مامان و بابا بگو مي خوام ببينمشون
باشه اي گفت و وارد خونه شد . سروش متعجب پرسيد : اون ... ناصر خونه هست ؟ الان ... ناصر بايد زندان باشه ...
يااللهي گفتم و درو باز كردم . صداي زهرا خانم بلند شد : بفرماييد اقاامير ...
وارد خونه شدم . سروش هم دنبالم اومد . ناصر به سرعت از ساختمون خارج شد . نگاهي به حياط كوچيكشون انداختم . حوض خالي وسط حياط به چشم مي خورد .
ناصر نزديك شد و گفت : سلام ... خيلي خوش اومدين
دستش و توي دستم فشردم : چطوري اقا ناصر ؟!
ناصر لبخندي به روي سروش هم زد و گفت : شكر خدا خوبم
زهرا خانم با چادر سفيد از ساختمون بيرون اومد . لبخندي به روش زدم و سلام كردم . سروش هم به تبعيت از من اين كار و كرد . مريم كنار زهرا خانم ايستاد . ناصر از جلوي ساختمون كنار رفت : بفرماييد اقا ...
به راه افتادم و همونطور كه پيش مي رفتم گفتم : خانم نيومدن هنوز ؟
-:نه اقا ... تماس گرفتن ... الانا پيداشون ميشه
سرم و تكون دادم . جلوي زهراخانم ايستادم و گفتم : شما بفرماييد .
زهرا و به دنبالش هم مريم وارد ساختمون شدن . ببخشيدي به اقا ناصر گفتم و بعد از كلي تعارف تيكه پاره كردن وارد شدم . سروش هم به دنبالم اومد .
نگاهش دور اتاق كوچيك مي چرخيد .
نگاهش دور اتاق كوچيك مي چرخيد .
روي يكي از پتو هاي پهن شده جلوي پنجره نشستم . ناصر تعارف زد : اونجا چرا اقا امير؟
كمي جا به جا شدم : من راحتم . سروش كنارم نشست .
اقا ناصر هم رو به رومون جا گرفت .
پرسيدم : همه چيز مرتبه اقاناصر ؟
-:بله ...به لطف خانم الان همه چيز خوبه ... اقاي صالحي هم حواسش بهم هست .
دستم و روي پام كشيدم : خيلي خوبه .
سر تكون داد : همش به لطف خانمه ... با اقاي صالحي كه حرف زدن قبول كردن تو كارخونه كار كنم .
-:شكر خدا
زنگ در به صدا در اومد .
مريم از اشپزخونه بيرون اومد و به طرف در حياط دويد . لبخندي روي لبم اومد ... بالاخره اومد ...
سروش بهم نزديك تر شد و پرسيد : سهاست مگه نه ؟
ناصر نگاه خيره اش و بهمون دوخت . صداي خنده ي شاد مريم از حياط بلند شده بود . صداي پيوند هم باهاش همراه بود . مريم از اشپزخونه بيرون اومد و همزمان مريم با يه جعبه بزرگ وارد شد . به دنبالش پيوند هم داخل شد و سلام كرد . مريم به طرف پيوند رفت . ناصر و من هم سلام كرديم . پيوند مريم و در اغوش كشيد . مريم كنارم اومد : عمو ببين خاله واسم چي اورده ؟!
لبخندي به روش زدم و اشاره اي به جعبه قرمز رنگ كردم : باز كن ببينيم توش چيه !
مريم با شادي روي زمين نشست . پيوند با تعارف زهرا به طرفمون اومد . با ناصر احوالپرسي كرد . لبخندي به روي سروش زد و دستش و به طرفم گرفت .
دستش و توي دستم فشردم . كنارم روي زمين نشست . مريم جلومون نشسته بود و مشغول باز كردن جعبه بود .
زهرا خانم با سيني چاي و ظرف ميوه برگشت : چرا زحمت كشيدين خانم ؟
پيوند دستي به سر مريم كشيد : چه زحمتي ...
رو به اقا ناصر پرسيد : با اقاي صالحي كه مشكلي ندارين ؟!
ناصر به علامت منفي سر تكون داد : خدا خيرتون بده همجوره حواسشون بهم هست
پيوند سر تكون داد . به طرف سروش برگشتم كه با اخم به پيوند خيره شده بود . مريم دو تا عروسك و به همراه يه خونه بيرون كشيد و گفت : واي خاله خيلي خوشگلن ...
پيوند لبخندي به روش زد . مريم بلند شد و بوسه اي روي گونه پيوند گذاشت . سروش زمزمه كرد : انگار خوب باهم راه مياين .
زهرا گفت : مريم برو اتاقت بازي كن ...
پيوند هم سر تكون داد : برو عزيزدلم ...
مريم جعبه رو برداشت و از اتاق بيرون رفت . زهرا كنار ناصر نشست و مشغول صحبت با پيوند شد . اما تمام حواس من به سروش بود كه زير لب غر ميزد . بالاخره سكوت و شكست و از ناصر پرسيد : چند وقته ازاد شدي ؟
پيوند نگاهش و از زهرا گرفت و به سروش دوخت . ناصر نگاهي به من و پيوند انداخت و گفت : حدود سه ماهي ميشه ازاد شدم ...
سروش متفكر به طرف پيوند برگشت .
پيوند لبخندي به روش زد و گفت : چهار ماه پيش چند تا فيلم دست كاراگاه پرونده رسيد كه شامل تمام موارد لازم براي تبرئه شدن اقا ناصر بود .
سروش ابروهاش و بالا كشيد : و اين فيلم ها ...
نگاه خيره من و پيوند و كه احساس كرد . اروم گفت : اهان فهميدم .
پيوند فنجان چاي و بلند كرده بود كه زهرا گفت : چه حلقه قشنگي خانم ... دارين ازدواج مي كنين ؟
سر بلند كردم و به زهرا خيره شدم . پيوند برگشت و با مهرباني نگاهم كرد . زهرا با شيطنت گفت : تبريك ميگم امير خان
لبخندي زدم : ممنونم .
سروش با چشماي گرد شده نگاهم مي كرد .
فكر كنم بيچاره از وقتي به دنيا اومده بود به اندازه امروز متعجب نشده بود .
ناصر هم تبريك گفت . زهرا ادامه داد : خيلي بهم مياين ... به پاي هم پير شين
سروش پوزخندي زد كه چشم غره اي نثارش كردم .
******
سروش در و با خشم كوبيد و گفت : پس داري باهاش ازدواج مي كني .
با ارامش ماشين و روشن كردم : تو مخالفي ...
-:تو چي فكر مي كني ؟
-:خوب اگه واسه اين مخالفتت دليل منطقي داري بهم بگو ... شايد پشيمون بشم .
-:اخه پسره احمق ... ديوونهههه .
صداش رفته رفته بالا مي رفت . ولي واسه من مهم نبود اروم بودم .
-: كدوم پليسي با يه دزد ازدواج مي كنه ؟ زده به سرت ؟ پاك عقلت و از دست دادي امير ...
-:تو كه گفتي منم يه دزد شدم .
-:قبلا كه پليس بودي ... اميررررررررررر ... پاك خل شدي
لبخندي به روش زدم : سروش ناصر و پيوند از اونجا بيرون كشيد ... مي خواي بدوني اون فيلما چي بود ؟ همش حرفايي بود كه قاتل واقعي بهش زده بود ... اون كاري كرد كه من و تو نتونستيم انجام بديم ... سها اونقدرا هم كه فكر مي كني بد نيست ... گاهي فكر مي كنم اون خيلي بهتر از منه .
پوزخند زد : كاملا عقلت و از دست دادي ...
-:ناصر و خانواده اش الان خوشبخت هستن ... سروش من و تو خيلي سختش كرده بوديم ... سعي مي كرديم در همه حال قانون و هم رعايت كنيم ... اما حالا مي بينم اگه بخوام مي تونم خيلي راحت به همه كمك كنم . سها اين و مي دونه ...
با سرعت رانندگي مي كردم . دست و به داشبورد گرفت و گفت : حالا چته اينطوري رانندگي مي كني ؟
لبخندي به روش زدم : نگران نباش عادت كردم به اين مدل رانندگي ... هيجان داره
-:اگه سها اينقدر خوبه بانك و واسه چي زده ؟
-:پيشنهاد مي كنم يه سر به اون بانك بزني و حساب هايي كه ازشون پول برداشت شده رو بيرون بكشي ... يه امار بگير ببين از حساب كيا پول بيرون اومده .
لباش و روي هم فشرد و سرش و كمي به طرفم برگردوند : چي مي خواي بگي ؟
شونه هام و بالا انداختم و گفتم : تو رو نزديكي هاي دكه پياده ميكنم . بهتره به دوستات نگي همراهم كجا اومدي ... واسه من و پيوند مشكلي نيست ... اما ناصر و خانواده اش عذاب مي كشن .
فرياد زد : لعنت به تو امير
شونه هام و بالا انداختم و گفتم : تو رو نزديكي هاي دكه پياده ميكنم . بهتره به دوستات نگي همراهم كجا اومدي ... واسه من و پيوند مشكلي نيست ... اما ناصر و خانواده اش عذاب مي كشن .
فرياد زد : لعنت به تو امير
لبخندي به روش زدم : نسيم بفهمه اينقدر بي ادب شدي عصباني ميشه ها
با خشم دندوناش و روي هم ساييد و مشتش و روي داشبورد كوبيد .
با خنده گفتم : سروش اين ماشين صاحاب داره ها ...
سري به تاسف تكون داد : همين جا نگه دار پياده ميشم .
-:اينجا ؟ چطوري مي خواي بري وسايلت و از دكه بگيري ؟ اون كه به تو نميده وسايلت و ...
-:به جهنم ... واسم مهم نيست ...
دوباره صداش و بالا برد : نگه دار .
با اخم گفتم : سروش امروز زيادي داري داد ميزنيا ... سر درد گرفتم .
-:پس نگه دار ...
ماشين و گوشه خيابون كشيدم . روي پل بوديم ... نگه داشتنم درست نبود ... اما منم ديگه اونقدرا از قانون پيروي نمي كردم . در و باز كرد ... قبل از اينكه پياده بشه گفتم : برو از همون دكه وسايلت و بگير ... خودم بهش خبر ميدم كه داري ميري ...
پياده شد . تا در بسته نشده گفتم : هي سروش ... خودت بريا ... كس ديگه اي بره نميده دستت
در و كوبيد . پام و روي گاز فشردم و ازش دور شدم .
سه خيابون بالاتر ماشين و جلوي يه كافي شاپ پارك كردم . پياده شدم و به طرف كافه به راه افتادم . ماشين و قفل كردم و وارد كافه شدم . دستم و براي حميد بالا بردم : احوال داداش حميد
-:به امير خان ... بالاخره اومدي ؟
سوئيچ و روي پيشخوان گذاشتم : شرمنده دير شد ...
چشم غره اي بهم رفت : برو داداش ... كارت راه افتاد ؟
-:اره دستت طلا
-:قابلي نداشت ... لازمته ببرش
-:نه داداش ... كارم راه افتاد ...
نگاهي به ساعت انداختم و دستم و روي پيشخوان كوبيدم : حميد من برم ... شب كار دارم ... جايي دعوتم ... كاري نداري ؟
-:نه به سلامت ... قبل رفتن يه چيزي بخور
-:نه ... ميرم ناهار ... كارت و از جيبم بيرون كشيدم و روي پيشخوان گذاشتم : مي دوني كه تنها تو دعوتي
چشم روي هم گذاشت : مي دونم ... خودم و مي رسونم .
-:قربانت . با اجازه
از كافه بيرون زدم و شروع كردم به پياده روي ... نگاهم به اطراف بود كه كسي دنبالم نباشه ... وقتي مطمئن شدم كسي نيست ... به طرف خيابون رفتم و واسه اولين ماشيني كه نظرم و جلب كرد دست بلند كردم .
جلوي خونه از ماشين پياده شدم . دوباره اطراف و بررسي كردم و وارد خونه شدم . رمضان به پيشوازم اومد .
وارد ساختمون شدم . هاجر و دو تا از زن ديگه مشغول تميز كاري بودن . سلام كردن . سري تكون دادم و از هاجر پرسيدم : خانم اومده ؟
-:بله اقا بالا هستن .
از پله ها بالا رفتم . پالتوم و ازتنم بيرون كشيدم و روي تخت انداختم . نگاهي به اطراف انداختم . خسته به طرف كمد قدم برمي داشتم كه دستاش و روي چشمام گذاشت . لبخندي روي لبم اومد . زير گوشم زمزمه كرد : خسته نباشي
دستم و روي دستاش گذاشتم : تو هم همينطور
خودش و جلو كشيد . دستام و دور كمرش حلقه كردم . لبخندي به روم زد و گفت : من كه كاري نكردم ...
-:از اون عروسك خوشگلا واسه دخترمون هم ميگيري ؟
-:تو بايد واسش خوشگلتر از اونا بگيري
-:حتما ... چرا نگيرم ... بهترين ها رو واسه خوشگل بابا مي گيرم .
-:سروش كه چيزي نگفت .
نيشخندي زدم : فكر كنم تا شب كارش به تيمارستان بكشه ...
-:خيلي بد شد قضيه عروسي رو فهميد .
سرم و بالا انداختم : بيخيال ... مهم نيست ...
-:به بابات و مهناز خانم خبر دادي ؟
-:نه هنوز ... بعدا بهشون ميگم ... تو چي با مامانت حرف زدي
سرش و بالا انداخت . دستش و دور گردنم حلقه زد و خودش و بالا كشيد . بوسه اي كوتاه روي لبهام گذاشت . تا خواستم چشم روي هم بزارم خودش و عقب كشيد . اخم كردم .
خنديد و گفت : فعلا به مامان نگفتم ... اما بهش ميگم ... تصميم دارم يه شب بريم پيشش و بهش خبر بديم ... الان كه نمي دونه من اينجام ... فكر مي كنه رفتم ايران گردي
-:خوب برنامه امشب چيه خانمي ؟
لباش و روي هم فشرد .
-:پيوند صد دفعه گفتم اون پوست لبات و نكن ... بيچارشون كردي
نيشخند زد . به سرعت گفت : خوب بعد از ناهار اماده ميشيم براي مهموني ... مهموني امشب واسم خيلي مهمه امير
-:چشم شما امر بفرما
پرسشگرانه نگاهش كردم : مگه تو ناهار نخوردي هنوز ؟
سرش و روي سينه ام گذاشت و گفت : نچ منتظر تو بودم .
پرسشگرانه نگاهش كردم : مگه تو ناهار نخوردي هنوز ؟
سرش و روي سينه ام گذاشت و گفت : نچ منتظر تو بودم .
بوسه اي روي موهاش زدم و گفتم : پس بريم ناهار بخوريم .
از اغوشم بيرون اومد و در حالي كه به طرف پله ها مي رفت گفت : ميرم بگم ناهار و اماده كنن ... تو هم يه دوش بگير و بيا
-:اين يعني اينكه ...
چشمي غره اي بهم رفت : زود باش ...
خنديدم و به طرف كمد راهم و ادامه دادم .
******
سوت بلند بالايي زدم : به به چي شدي خانمي ...
پاهاش و روي اخرين پله گذاشت و گفت : چطور شدم ؟
دستام و توي هم قفل كردم : عالي شدي ... فوق العاده ... من به خودم مي بالم كه تو رو دارم
اخم شيريني كرد و گفت : تو هم خيلييييي
با شيطنت پرسيدم : خيلي ؟
خنديد : خيلي خوب شدي
كمي به جلو خم شدم و دستم و روي سينه گذاشتم : چاكر شما هم هستيم بانو
با خنده فاصله بينمون و طي كرد و كنارم ايستاد . قدمي عقب گذاشتم و دستم و زير چونه ام زد و با دقت بهش خيره شدم . با دقت به رفتار هام خيره شده بود . باز داشت تمركز مي كرد تا بفهمه به چي فكر مي كنم . چه بهتر ... من كه به چيز بدي فكر نمي كردم . با اون پيراهن سرخ اتشي كه به تن داشت خواستني بود ... بهتر از اون خوردني ...
لب زيرينم و به دندون گرفتم و با شيطنت چشمك زدم ... سرش و به زير انداخت و لبخند زد : پيراهن دامن چين داري داشت كه از زير باسن چين خورده بود . قبل اون تنگ بود ... بندي نداشت و از بالاي سينه شروع شده بود . اما خيلي بهش ميومد .
به شوخي اخم كردم : اينطوري مي خواي بري مهموني ؟
متعجب سر بلند كرد : چطوري ؟
-:همينطوري ؟!
-:مگه چمه !
-:لباست زيادي باز نيست
اخم كرد ... به شدت و خيلي تند .
قهقهه زدم . فاصله بينمون و طي كردم : شوخي كردم خانمي ... راه بيفت بريم .
پالتو سياه رنگش و به تن كرد . منم پالتوم و پوشيدم و از ساختمان خارج شديم .
نگاهم و به مرسدس بنز سياه رنگ جلوي ساختمون دوختم . برگشتم و به پيوند نگاه كردم : اين و از كجا اوردي ؟
شونه هاش و بالا كشيد : تازه خريدمش ...
-:تو كه چند روز ديگه داري ميري ... واسه چي خريدي ؟
بيخيال گفت : حالا ...
دستش و توي جيب پالتوش فرو برد و سوئيچ و به طرفم گرفت . نگاهي به ماشين انداختم و سوئيچ و گرفتم . به طرف ماشين به راه افتادم . پشت سرم اومد . نگاهي بهش انداختم و در سمت راست جلو رو باز كردم . لبخندي به روم زد و با گفتن مرسي توي ماشين نشست . لبخندي به روش زدم و خودم هم پشت فرمان نشستم .
دستي به فرمان ماشين كشيدم : چقدر خرجش كردي ؟
با شيطنت گفت : دير شدا امير خان ...
ماشين و روشن كردم و به راه افتادم . خم شد و ريموت و از داشبورد بيرون كشيد . در ساختمون كاملا باز شد و با سرعت توي خيابون پيچيدم ...
-:نگفتي خانمي ؟
-:خوب حدس بزن
اخم كردم : پيوند مي دوني زياد خوشم نمياد
-:حالا يه نگاهي بنداز بگو ...
-:مدلش چيه ؟
-:مرسدس بنز ... كوپه ...
به طرفش برگشتم و بااخم گفتم : سيصد تا خرج اين ماشين كردي كه بزاري اينجا خاك بخوره ؟
-:از كجا مي دوني مي خوام بزارم خاك بخوره ؟
متفكر پرسيدم : پس چي ؟
شونه هاش و بالا كشيد : حالا ...
سكوت كردم و محو رانندگي با ماشين شدم . واقعا عالي بود ... من كه ازش لذت مي بردم . ماشين به اين ميگن ... واي فوق العاده بود .
كمي به طرفم برگشت و گفت : امير !
نگاهي كوتاه بهش انداختم و گفتم :جونم ؟
-:امشب سوپرايز ميشي ... خواهش مي كنم زياد تو شك نرو
با تعجب به طرفش برگشتم : يعني چي ؟
-:امشب چيزي مي بيني كه دوست ندارم متعجبت كنه
-:خوب چي هست ؟!
-:بايد خودت ببيني
-:خوب تو الان بهم بگو تا اون موقع تو شك نرم ...
سرش و به طرفين تكون داد : نميشه
-:پس منم قولي نميدم .
-:در هر صورت بهت شكي وارد ميشه . من فقط ازت مي خوام كه زياد طولش ندي
به طرفش برگشتم : نمي خواي بگي
نگاهش و به بيرون دوخت : نه .
سرش و به طرفين تكون داد : نميشه
-:پس منم قولي نميدم .
-:در هر صورت بهت شكي وارد ميشه . من فقط ازت مي خوام كه زياد طولش ندي
به طرفش برگشتم : نمي خواي بگي
نگاهش و به بيرون دوخت : نه .
رو به روي در سفيد رنگ و پشت سر ماشين هاي مدل بالايي كه در حال ورود به ساختمون بودن توقف كردم . چند تا مرد درشت هيكل با كت و شلوار هاي سرمه اي رنگ جلوي در ايستاده بودن . يكي يه تبلت تو دست داشت و در برابر همه ي ماشين ها خم مي شد و چيزي مي پرسيد . بعد هم توي تبلتش وارد مي كرد و اجازه ورود مي داد . نگاهي به پيوند انداختم و پرسيدم : اين چي مي پرسه ؟
نگاهش و از بيرون گرفت و گفت : شماره دعوت ...
چين به صورتم دادم : شماره دعوت ؟
-:اره ... هر كسي كه به اين مهموني دعوت شده يه شماره گرفته ... روي كارت دعوتش ...
لبام و روي هم فشردم و گفتم : اما من كه شماره اي روي كارت نديدم .
با شيطنت ابروهاش و بالا انداخت : واسه اينكه قابل ديدن نبود ... اگه قرار بود هر كسي ببينه كه همه مي تونستن تو اين مهموني شركت كنن .
نفسم و با حرص بيرون دادم : اي خداااا
بلند خنديد : چيه ؟ چي شدي ؟
-:اخرش من از دست شما ها به جنون مي رسم ... حالا با چي ديده ميشد اين شماره ...
-:مادون قرمز ...
پوفي كردم : شماره رو كه بلدي ؟
-:البته .
-:چي هست ؟
-:برو جلو ميگم .
به رو به رو نگاه كردم . نوبت ما رسيده بود . پام و روي گاز فشردم . ماشين اروم به حركت در اومد و جلوي مرد ترمز توقف كرد . شيشه رو پايين كشيدم . سوز سرما وارد ماشين شد . مرد كمي خم شد و بعد از سلام و خسته نباشيد نگاه منتظرش و به ما دوخت .
پيوند خيلي جدي زمزمه كرد : 43
مرد مشغول وارد كردن شماره 43 تو تبلت شد و گفت : خانم ارمان و همسرشون اقاي رادمنش ...
سرم و به علامت مثبت تكون دادم كه گفت : بفرماييد قربان ...
پام و روي گاز فشردم . از سيستم امنيتي عبور كرديم و وارد باغ بزرگي شديم . ماشين و جلوي ساختمون متوقف كردم . مردي مثل محافظا به سرعت در سمت پيوند و باز كرد و مرد ديگه اي هم خودش و براي باز كردن در راننده رسوند . نگاهي توي اينه به خودم انداختم و پياده شدم . پيوند هم پياده شد . مردي كه در و برام باز كرده بود پشت فرمان قرار گرفت . كنار پيوند ايستادم . دستش و دور بازوم انداخت . مرد در برابرمون خم شد : بفرماييد .
به در سالن اشاره كرد . ساختمون دو طبقه بزرگي بود ... از دو پله ي جلوي ساختمون بالا رفتيم . باز هم دو نفر منتظر بودن . در و باز كردن . اول پيوند و بعد هم من وارد سالن شديم . صداي بلند اهنگ كر كننده بود . گارسوني بهمون نزديك شد و لباسامون و گرفت . كيف پولم و از جيب پالتوم برداشتم و تو جيب كتم گذاشتم . موبايلم و هم به دست پيوند دادم تا توي كيف كوچيكي كه همراه داشت بزاره . با هم به طرف مركز سالن رفتيم .
پيوند نگاهش و چرخوند و اشاره اي به مرد ميانسالي كرد و گفت : بريم اونطرف ...
با هم به طرف مرد ميانسال كه بين دختر و پسراي جوون احاطه شده بود رفتيم .
مرد چشم چرخوند و نگاهش به ما افتاد . از بين جمع فاصله گرفت و به طرفمون اومد : ببين كي اومده ...
پيوند با شادي لبخند زد : سلام استاد ...
مرد دستهاش و از هم باز كرد . پيوند دستش و از دور بازوم بيرون كشيد و در اغوش مرد فرو رفت .
لحظه اي بعد از اغوشش بيرون اومد .
مرد با دقت بر اندازش كرد : حالت چطوره ؟
پيوند با خوشي گفتم : خوبم ... شما چطور ؟
-:مي بيني كه هنوز زنده ام .
-:فكر نميكردم بياي ... ديگه داشتم از اومدنت نا اميد ميشدم .
-:مگه ميشه ... شما هر وقت بخواين هر جايي كه بخواين ميام .
مرد جووني بهمون نزديك شد و گفت : استاد ...
مرد به طرفش برگشت و گفت : بيا سياوش ... ببين كي اينجاست ... پيوند و كه يادت مياد .
سياوش با خوشحالي به طرف پيوند برگشت و با دقت بهش خيره شد : واو پيوند چي شدي !
پيوند لبخند زد : حالت چطوره سياوش ؟
سياوش فاصله بين خودش و پيوند و طي كرد و اون و در اغوش كشيد : دلم واست تنگ شده بود دختر
-:منم همينطور ...
پيوند از اغوش سياوش بيرون اومد و رو به استاد گفت : مي خوام همسرم و بهتون معرفي كنم استاد ...
مرد بهم چشم دوخت . لبخند به لب سلام كردم .
دستش و جلو اورد و گفت : حالت چطوره ؟
پلك زدم : ممنونم .
پيوند ادامه داد : استاد و كه مي شناسي امير
سر تكون دادم : البته
پيوند اشاره اي به من كرد و گفت : استاد امير رادمنش ...
مرد با عكسي كه توي البوم پيوند ديده بودم و عكسي كه فرزاد نشونم داده بود تفاوت چنداني نداشت .
پيوند اشاره اي به من كرد و گفت : استاد امير رادمنش ...
مرد با عكسي كه توي البوم پيوند ديده بودم و عكسي كه فرزاد نشونم داده بود تفاوت چنداني نداشت .
دستم و توي دستش فشرد و گفت : از پيوند خيلي در موردت شنيدم .
-:اون هميشه به من لطف داره
اخمي كرد و به چشمام خيره شد ، داشت سعي مي كرد ذهنم و بخونه . سعي كردم عادي باشم . به روي پيوند لبخند زدم . اون استاد همسرم بود ... پيوند هميشه در موردش باهام حرف ميزد . هميشه ازش تعريف مي كرد . مي گفت مثل پدرش مي مونه .
نگاهش و از چشمام گرفت . سعي كردم نفس و اروم بيرون بفرستم . چه چرت و پرتايي تو ذهن خودم رد و بدل كردم . سر درد گرفتم .ولي فكر كنم تونستم ذهنش و منحرف كنم . خوب تنها چيزي كه پيوند بهم گفته بود اين بود كه هر وقت احساس كردي يكي مي خواد ذهنت و بخونه و يه حس سر درد ملايم مياد سراغت اون وقت تنها كاري كه لازمه اينه كه به چيزاي چرت و پرت فكر كني ... در اينطور مواقع اون تنها چيزي كه نصيبش ميشه حرفايي هست كه تو ، توي ذهنت رد و بدل كردي
گفت : پيوند عادت نداره از كسي تعريف الكي بكنه ...
سياوش دستش و به طرفم گرفت : من سياوش هستم
لبخندي به روش زدم : امير ... خوشبختم .
پيوند دوباره دستش و دور بازوم حلقه زد .
منم دستم و از دست سياوش بيرون كشيدم .
استاد رو به رومون ايستاد و گفت : چه خبرا ؟
پيوند شونه هاش و بالا كشيد : خبرا كه دست شماست استاد .
استاد برگشت و اشاره اي به جوون هاي پشت سرش كرد : مي بيني كه ... قاطي جوونا شدم .
-:مگه چند سالتونه ؟ تازه اول جوونيتونه .
استاد لبخند زد :حق با توئه ... ولي خوب
اشاره اي به سرش كرد و گفت : اينجاي ادما كه پير بشه ديگه وقت رفتنشونه
پيوند خنديد : استاد ...
استاد چشمكي بهم زد : دارم حرفاي خودش و بهش برمي گردونم ...
هر دو خنديديم .سياوش در سكوت كنارم ايستاده بود . نگاهم و بهش دوختم . كت و شلوار نقره اي براقي به تن داشت . با پيراهن ابي رنگ ... كراوات نداشت ... برعكس استاد و خيلي از مردهاي حاضر در سالن ... دست توي جيب شلوارش فرو برده بود و توي دست ديگه اش هم ليوان اب ميوه بود . بخاطر رنگ نارنجي مطمئن بودم كه ابميوه هست ...
گارسوني بهمون نزديك شد . توي سيني فقط ابميوه بود . شونه هام و بالا انداختم . مهم نبود . چه بهتر ... پيوند ليوان اب انار و به طرفم گرفت . لبخندي به روش زدم و تشكر كردم . خودش هم اب انار برداشت . استاد گارسون و راهي كرد .
سياوش كمي جا به جا شد و گفت : استاد هميشه مخالف مشروبات هستن ... براي همين توي مهموني هاشون ابميوه سرو مي كنن .
ابروهام و بالا بردم و گفتم : چي از اين بهتر ...
استاد سر تكون داد : البته ... فكر مي كنم جووناي ما تو خوردن زياده روي مي كنن . براي همين ترجيح ميدم كلا نخورن
سرم و بالا و پايين بردم : حق با شماست .
سياوش اشاره اي به در ورودي كرد و گفت : ببينين كي اينجاست استاد ... پيوند نمي خواي به خواهرت خوش امد بگي ؟
به عقب برگشتيم و به شاهرخ و سونا كه در حال ورود بودن لبخند زديم .
شاهرخ با شيطنت چشمكي نثارم كرد .
كت و شلوار سياه رنگي به تن داشت . بر عكس هميشه پسره كت و شلوار پوشيده بود . كم پيش ميومد اين كار و بكنه .
استاد خنديد و گفت : شما دو تا خواهر معركه اين
پيوند لبخند زد : همينطوره
سونا پيراهن كوتاه سبزي به تن داشت ... با برق نقره اي كه روي لباس بود هر نگاهي رو به طرف خودش جذب مي كرد . دست دور بازوي شاهرخ انداخته بود و اروم قدم برميداشت . موهاي بلندش و پشت سرش جمع كرده بود و قسمت هايي از اون و روي شونه هاش رها كرده بود .
شاهرخ دستي تكون داد . با سر اشاره كردم زودتر بياد اين طرف . نگاهم و از شاهرخ و سونا گرفتم و به در ورودي دوختم .
اما لبخند من رنگ باخت . نگاهم روي دختر و پسري كه به دنبال شاهرخ و سونا وارد شده بودند ثابت موند ... دختر دست در بازوي پسر همراهش انداخته بود .
زير لب زمزمه كردم : رها ...
با قرار گرفتن دستي روي دستم چشم باز كردم . ليواني كه توي دستم بود الان جاش خالي بود . ليوان روي زمين رها شده بود و دست پيوند روي دستم قرار داشت . نگاهم و از دستم گرفتم و به چشماي سياهش خيره شدم . با ارامش نگاهم مي كرد . چشم روي هم گذاشت و لبخندي به روم زد : اروم باش
در جواب نگاه گنگم گفت : بهت كه گفتم نبايد سوپرايز بشي ...
چهره در هم كشيدم . زبونم بسته شده بود . نمي تونستم حرفي بزنم . فقط گنگ نگاهش مي كردم . نمي تونستم بفهمم چي به چيه ...
گارسون بهمون نزديك شد و مشغول جمع كردن شيشه هاي شكسته روي زمين شد .
دستم و كشيد . به دنبالش رفتم . لحظه اي مكث كردم . سر برگردوندم و با نگاهم دنبالش گشتم . پيراهن سفيد رنگي به تن داشت ... كوتاه بود ... موهاي قهوه ايش و بالاي سرش جمع كرده بود . ارايش غليظي كه به صورت داشت با رژ قرمز رنگش توي چشم مي زد . هنوزم دستش دور بازوي اون مرد بود ... مردي كه براي من اشنا تر از هر كسي بود ... ناخوادگاه دستم مشت شد .
با كشيده شدن دستم نگاهم و گرفتم و دنبال پيوند رفتم . در سفيد رنگ و باز كرد و من و به داخل فرستاد . به دنبالمون سونا و شاهرخ هم وارد شدند . زير لب سلامي كردند .
پيوند مجبورم كرد روي صندلي بشينم . دستام و توي دستش گرفت و گفت : امير اروم باش ...
شاهرخ كنارم ايستاد : امير ... رها ...
به سرعت سر بلند كردم و بهش خيره شدم : رها ... رَ ... ها ... اين. .. جا ... او... ن
شاهرخ دست روي شونه ام گذاشت : رها ... اون هيچ وقت بهت خيانت نكرده
اخمهام و در هم كشيدم .
شاهرخ به ارومي ادامه داد : اون برادرشه
چشمام گرد شد ... پيوند حق داشت ... گفت شك زده نشم . اما مگه ميشد .
از جا بلند شد : منظورت چيه ؟
زبونم باز شده بود .
پيوند هم بلند شد . دستم هنوزم توي دستش بود . گفت : رها دختر هراتيانه ... تو اون شب ... رها رو با برادرش ديدي ... رها عليه برادرش شهادت داده بودم ... درست مطابق نقشه هراتيان
صدام و بالا بردم : پيوند ... مي فهمي چي ميگي ؟ اون رهاست ... دختر خاله من ... خودم از بچگي باهاش بودم ... چطور امكان داره .
سونا پيش قدم شد و گفت : درسته تو از بچگي با دختر هراتيان بودي ... تو باهاش بودي چون فكر مي كردي دختر خالته . اما دختر خاله تو همون روزي كه به دنيا اومد مرد . دختر خاله تو سه دقيقه بعد از به دنيا اومدن مرد امير ... و چي از اين بهتر براي هراتيان كه دختري كه مي دونست همه دنبالش هستن و جايي پنهون كنه . وقتي زنش مرده ... وقتي تنها يه دختر براش مونده كه مطمئنا نمي تونه در اون حال امنيتش و تامين كنه ... به دو تا پرستار پول ميده تا اون بچه رو با بچه مرده اي كه با فاصله نيم ساعت به دنيا مياد و عوض كنن ... با اين روش دخترهراتيان مرده معرفي ميشه و همه فكر مي كنن اون هم زمان هم دخترش و هم زنش و از دست داده . اما فقط هراتيان و دو تا پرستار و پسرش از زنده بودن اون دختر خبر دارن . دختري كه مثل هر دختر ديگه اي بزرگ ميشه ... اما درست سه ماه قبل از ازدواج شما ... زماني كه رها وارد بيست و دو سالگي ميشه ... برادرش قدم پيش ميزاره و بهش خبر ميده كيه و از كجا اومده .
سرم و به طرفين تكون دادم : اين امكان نداره ...
پاهام سست شد . روي زمين نشستم : چطور ممكنه ؟!
لبهام از هم جدا شد . مي خواستم حرف بزنم ولي همونطور به پيوند خيره موندم . همه چيز با هم به ذهنم هجوم اورد . سرم و پايين انداختم : ميشه تنهام بزارين !؟
پيوند گنگ نگاهم كرد .
شاهرخ چند لحظه مكث كرد و گفت : بهتره تنها باشه ...
پيوند همونطور بهم خيره مونده بود . سونا پيش قدم شد . بازوي پيوند و توي دستش گرفت و به همراه شاهرخ از اتاق بيرون رفت . با بسته شدن در نگاهم و به ديوار پيش روم دوختم . رها ...
رهاي من ...
بغض كردم .
رهاي من ...
اشك به چشمام هجوم اورد .
صورتش ... نگاهش جلوم رنگ گرفت .
صداش توي گوشم پيچيد : امير
دستام و مشت كردم . پاهام و تو اغوشم كشيدم . مهم نبود روي اون سراميك ها نشسته بودم .
احساس ميكردم رها پيش روم ايستاده .
ذهنم به گذشته ها پر مي كشيد ... به زماني كه رو به روم مي ايستاد . من با رها كلي خاطره داشتم . نگاهم و به چشماش دوختم ...
زير لب زمزمه كردم : رها ...
كلي خاطره دارم من از روزهاي با تو ...
هنوزم گاهي وقتا مي شنوم صدات و
خيلي سخته عزيزم ...
ديگه تو رو ندارم
شبا به ياد چشمات چشم رو هم ميزارم
دلم وقتي نبودي به يادت زندگي كرد
خيلي سخته عزيزم ديدن اشكاي يك مرد
مگه عاشق نمي خواستي ؟
من عاشق بودم هميشه با قلب تو صادق !
مگه يه همسفر براي راهت نمي خواستي ؟
ولي رفتي و با يكي ديگه دنيات و ساختي ؟
مگه نگفته بودي ارومي كنارم !
چي شد گفتي بهم دوست ندارم !
دستام و بالا اوردم و موهام و چنگ زدم . لعنتي اون به من خيانت نكرده بود ... اون به من خيانت نكرده بود و من ...
سرم و به عقب كشيدم .
من با رها چيكار كرده بودم ؟
دستام و دو طرف سرم گذاشتم و فرياد كشيدم . فريادي از ته وجودم ... يه نه لرزاننده كه توي صداي بلند اهنگ ساختمون گم شد ... از ته دل براي خودم ... براي رفتارم ... براي اتفاقهايي كه داشت مي افتاد فرياد زدم .
در با شدت باز شد . سرم و پايين اوردم و به در خيره شدم . با اون پيراهن قرمز رنگ و نگاه اشفته بهم نگاه مي كرد . با بغض نگاهش كردم . جلو اومد . در و پشت سرش بست و به طرفم اومد . جلوم زانو زد . كيفي كه دستش داشت و روي صندلي گذاشت و لباش و به دندون گرفت .
فقط نگاهش كردم .
دستش و بالا اورد و روي صورتم گذاشت .
سرم و به طرف دستش متمايل كردم . بغضم شكست .
دست چپش و هم روي صورتم گذاشت و سرم و به طرف خودش كشيد . تو اغوشش فرو رفتم . سرم و روي سينه اش فشردم . به هق هق افتادم . دستش و بين موهام فرو برد : اروم باش ...
دستام ودور كمرش حلقه كردم و خودم و بيشتر تو اغوشش فشردم . واسم مهم نبود داشتم پيشش گريه مي كردم . مهم نبود اون چه فكري در موردم مي كرد . تنها چيزي كه نياز داشتم ارامش بود ... تنها چيزي كه نياز داشتم دلداري بود .
و اون با نوازشم ... با اغوشش اين حس و بهم مي داد . من تو اغوشش اروم ميشدم . اما اين ارامش به لحظه اي نميرسيد كه يادم ميومد من به رها چه حرفايي زدم . اون دختر يه قاتل بود ... خواهر يه قاتل بود ... ولي خودش كه قاتل نبود ... من
roman زلزله مخرب (8)
roman زلزله مخرب (8)
× ادامه مطلب ×
+
| نوشته شده در: ۱ فروردين ۱۳۹۲ توسط: محسن كاظمي موضوع:
نظرات (0)