اطلاعات روز بدنسازي
اطلاعات روز بدنسازي

   http://mokamel.zaminblog.com
درباره ما


آخرین مطالب

پیوندها
لينكي ثبت نشده است

سایر ابزارها

[ ۱ ][ ۲ ][ ۳ ][ ۴ ]
خبرخوان یا همان RSS وبلاگ


 

roman هم سايه ي من (25)

roman هم سايه ي من (25)

با رسيدن به مقصد يه راست رفتيم سمت هتل ... مجد رو كرد به من و گفت :
كيانا برامون هتل عباسي جا رزرو شده دوست داري ؟؟ يا بريم جاي ديگه؟؟!!
نه بابا جا به اين خوبي..
لبخندي زد و بلافاصله به سمت هتل روند!!
موقعي كه رسيديم ماشين رو پارك كرد و ساك هارو برداشت و راه افتاديم سمت قسمت رزرو هتل .. توي لابي منتظر بودم تامجد بياد كه يهو با يه صداي آشنا به خودم اومد..
سلام آبجي خانوم!!!
برگشتم و با ديدن محمد خندون قلبم شروع كرد تند زدن!!! نه براي اينكه دل تنگش بودم يا ازين چيزا.. از مجد ترسيدم.. ازينكه بفهمه من .. دست و پام رو گم كردم و با لكنت گفتم :

سلام! تو اينجا چيكار ميكني؟؟؟!!
واسه ي كار از طرف شركتمون ماموريت دارم!!! باورم نميشه اينجا ديدمت!!!
بعدم خنديد!!!! نگاهي بهش انداختم چشماش از دفهعه ي پيش خيلي آرومتر بود ..گفتم :
منم براي ماموريت اومدم!!!! فكر نميكردم ببينمت!!
توي همين گير و دار مجد از دور با اخمي كه به وضوح معلوم بودبا گام هايي محكم اومد سمتمون و ضربان قلب من شدت گرفت ... قبل از اينكه محمد حرفي بزنه رو كردم به مجد و گفتم :
آقاي ناطق از اقواممون!!!
بعدم رو كردم به محمد و گفتم :
جناب مجد رئيس شركتمون!!
محمد بلافاصله نگاهي به من كرد و گفت :
ميدونم .. ميشناسمشون!!!
بعدم به مجد دست داد وخيلي سرد ..دو طرف با هم احوالپرسي كردن!!!!
مجد با اخم و خيلي جدي نگاهي بهم انداخت و گفت :
كيانا كليدارو گرفتم ..دم آسانسور منتظرم!!!
مجد كه رفت محمد رو كرد به من و گفت :
تو توي آتيه كار ميكني؟؟؟!! 
آره چطور!!!
بابا كيانا خانوم... ميدوني اونجا چه جاييه درسته كه كاراشون عاليه ولي همه ميگن از لحاظ اخلاقي مشكل داره ... اونم با يه همچين رئيسي!!!!! مرتيكرو نزديك بود فكشو بيارم پايين .. آشغال به تو ميگه كيانا .. خجالت نميكشه!!
عصبي شدم و رو كردم بهش و گفتم :
دقيقا شما كي باشيد؟؟ اين چه طرز قضاوت راجع به آدماست ... مگه تو اومدي شركت مارو ديدي كه اينجوري ميگي.. ميدوني نديده و نشناخته به چند نفر تهمت زدي؟؟!!
محمد در حاليكه ميخواست مجابم كنه و يه جورايي حرف نسنجيدش رو ماست مالي گفت :
بابا آخه تو نميدوني كه دوماه پيش گنده رابطه ي همين آقا با دختر رئيسه ايران پايا در اومد ... بعدم با غيط نگاهي به مجد انداخت و ادامه داد :
كيانا خانوم حواست باشه ها .. گول امثال اينارو نخور ... حيف توئه روحت آلوده بشه!!
از حرفاش عصبي شدم و تقريبا با لحن بدي گفتم :
اون آدم بد!!! درست ولي اوني كه به روح من آسيب زد تو آدم خوبه بودي!!! نه اون!! 
اينقدرم راجع به آدما بد قضاوت نكن .. من كه زنم گاهي وقتا اشكال رو از هم جنسام ميبينم!!!! ولي تو يه جوري داري مطلب رو ادا ميكني كه انگار دختره رئيس ايران پايا قديسه بود و اين بابا شيطون!!!
خدايي لااقل رامش رو خووب ميشناختم و ميدونستم چه جور آدميه .. واسه ي همين دوست نداشتم كسي به مجد تهمت اغقال و اين مزخرفات رو بزنه!!محمدم كه اصولا ذاتا آدم بدي نبود رو كرد به من و با لبخند گفت :
به خدا آبجي نخواستم به كسي توهين كنم!1 دست خودم نيست نگرانت شدم !!!
نگاهي بهش كردم!!!! احساس كردم توي همون لحظه با حضورم روبروي محمد و گوش دادن به حرفاش دار به الهام خيانت ميكنم ...درست اون .... ولي خوب اگه منم همون كار رو ميكردم كه ميشدم عينه اون ... با اين فكر رو كردم به محمد و گفتم :
- حالا بگذريم ازين حرفا مامان اينا چطورن الهام چطوره ؟؟!

لبخند غمگيني زد و گفت :
خوبن!! سلام ميرسونن!!
سلامت باشن .. من ديگه برم!!! 
باشه .. راستي آره منم از طرف شركت نوين سازه توي شيراز اومدم .. يه طرفه قسمت از پروژه ام دست ماست ايشاا.. ميبينمت بازم!
لبخندي زدم و گفت :
- به سلا متي!! باشه !تا بعد !

با اين حرف راه افتادم سمت مجد كه با يه اخمي عميق دم در آسانسور وايساده بود موقعي كه وار شديم رو كرد به من و گفت :
ايشون از اقوام بودن ؟؟!!
احساس ميكردم رنگم پريده سرمو انداخم پايين و گفتم :
آره گفتم كه!!
دقيقا با چه نسبتي!!!؟؟؟
نوه داييه شوهر دختر خالم!!!
مجد در حاليكه صداش عصبي بود گفت :
آهان واقعا هم چه نسبت نزديكي!!!!!!! احساس نميكني يكم صميمي تر از اين نسبت فاميلي بوديد با هم؟؟!!
خودمو كنترل كردم و گفتم :
نه!! بعدشم پسر خوبيه!!!
مجد دستي به موهاش كشيد و اومد چيزي بگه كه با باز شدن در سكوت كرد و ساك بدست رفت سمت راهرو اتاقامون درست روبروي هم بود اول در اتق من رو باز كرد و ساكمو گذاشت تو بعدم بدون حرف اضافه رفت سمت اتاق خودش كه طاقت نياوردم و گفتم :
شروين؟؟!!
رو كرد سمت و بعد از چند ثانيه اخماش باز شد و گفت :
جانم؟؟؟!!
با اين حرفش سرمو انداختم پايين كه اومد سمتمو و چونمو گرفت تو دستش و گفت :
اخممو نبين .. ترسيدم كسي ذهنت رو نسبت بهم مسموم كنه.. كيانا .. من رو بازي ميكنم!!! ولي باور كن 90 % آدما ...
لبخندي زدم كه باعث شد آروم دستي به صورتم بكشه و بعدشم با شيطنت گفت :
برو تو ديگه!!!!! به من اعتباري نيست!!!
با اين حرفش با تعجب نگاش كردم كه باعث شد بلند بخنده ... بعدش تقريبا خودش هولم داد تو و با گفتن ساعت 1 حاضر باش واسه ي ناهار در رو بست و رفت!!!
نميدونم چه سري بود تا در رو بست دلم تنگش شد!!! با خودم خدا خدا كردم زودتر به عشقش اعتراف كنه وگرنه به خودم اعتباري نبود..
با تكون دادن سرم به خودم اومد و بعد از باز كردن ساكم و چيدن لباسام توي كمد .. رويتخت دراز كشيم تا ساعت 1 يكم استراحت كنم .. ولي تمام مدت ذهنم روي اين حرفش ميچرخيد .. راست ميگفت آدم روراستي بود و همين رو راستي و صداقتش تو حرفا و عملش باعث ميشد دوست داشتني باشه ولي بر عكس اون من بودم كه محمد رو ازش قايم ميكردم .. چجوري بهش ميگفتم .. طبق معمول خودمو با اين فكر كه به موقع بهش ميگم گول زدم و با خيال آسوده اي به خواب رفتم.. 

طرفاي ساعت 12.5 بود با صداي زنگ گوشيم از خواب پريدم .. به شماره نگاهي كردم به نظر آشنا ميومد ولي اون لحظه خواب آلود بودم و حضور ذهن نداشتم كه كيه بعد از اينكه صدامو صاف كردم دكمه ي اتصال رو زدم :
بله!!
سلام كيانا خانوم
محمد بود .. يادم اومد كه دفعه ي آخري كه باهاش حرف زدم شمارمو از توي ليست تماسام پاك كرده بودم واسه ي همين اسمش نيافتاده بود گفتم :
سلام كاري داشتين؟!
نه ! راستش ميخواستم ببينم افتخار ميدين امروز ناهارو باهم بخوريم؟؟!!
راستش دوست نداشتم باهاش تنها باشم از طرفيم مجد رو چيكارش ميكردم .. دلشم نميخواستم بشكنم براي همين گفتم :
راستش رئيسم براي ساعت 1 قرار ناهار گذاشته اگه دوست داشتي شمام بيا با ما!!!
اونجور كه اون از مجد بد گفت مطمئن بودم كه منصرف ميشه ولي در كمال تعجب ديديم كه موافقت كرد و گفت كه براي ساعت 1 توي سالن غذاخوري منتظرمه!!!
بعد از اينكه تماس رو قطع كردم دلم تازه به شور افتاد!!! مجد چي ميگفت ... نكنه ناراحت ميشد يا قاطي ميكرد!! بي خيال شدم و با گفتن هر جه بادا باد پاشدم تا حاضر شم!!
راس يك صداي زنگ اتاقم اومد و با همراهي مجد رفتيم پايين دل تو دلم نبود و نمبدونستم چجوري بهش بگم كه محمد هم با ما مياد!!! توي آسانسورم تا اومدم بگم همراهش زنگ خورد مشغول شد واسه ي .. همين به هيچ عنوان موقعيتي پيش نيومد .. با باز شدن در آسانسور و ديدن محمد ضربان قلبم چند برابر شد و توي دلم هرچي فحش بلد بودم نثار خودم كردم!! مجدم تعجب كرد چون بلافاصله سر و ته صحبتش رو هم با يه بعدا من با شما تماس ميگيرم هم آورد و با يه اخم به محمد كه داشت سمتمون ميومد خيره شد!! 
محمد تا رسيد سلام گذارايي به مجد كرد و بعدش رو به من گفت :
به خاطر قضيه ي گردهمايي يكم شلوغ شده واسه يهمين يكم زود تر اومدم و براي خودمون جا گرفتم !!
لبخند زوركي زدم و از ش تشكر كردم!! محمد جلو راه افتاد من و مجدم پشتش توي راه مجد زير من گفت :
تو اين مرتيكرو دعوت كردي؟؟!!
نه به موبايلم زنگ زد گفت بريم ناهار منم گفتم قراره با شما برم ...
يه لحظه نگام افتاد توي صورتش چشماش عين شمر داشتن نگام ميكرد واسه ي همين منم باقي حرفمو خوردم اونم نفسشو محكم داد بيرون سر ميز كه نشستيم من و مجد كنار هم و محمد درست روبروي ما نشست و گفت :
كيانا خانوم سلف سرويسه ميخواين بگين چي ميخوريد من براتون بيارم!!
اومدم حرفي بزنم كه مجد رو كرد بهش و گفت :
هركسي خودش بهتره بره!!!!
يعني كه يعني با اين حرف محمد رو كرد بهم و گفت :
پس بيا بريم چون من دارم ميميرم از گرسنگي و لبخندي زد !!!
منم رو به مجد كردم و گفتم :
شمام تشريف مياريد ؟؟! مجد م از جاش بلند شد .. دور ميز داشتم غذا ميكشيدم كه مجد زير گوشم گفت:
نميدونم چي تو ذهنت بود با اين كار احمقانت !!!!!!!!! ولي اگه براي اذيت من اين كارو كردي و قصدي داشتي بدون تلافي نميذارم كارت رو!!!
عادتش بود!! هر وقت كه چيزي خلاف ميلش بود ميخواست در صدد تلافي ر ميومد و لااقل من يكي دو تا نمونه از تلافياش رو ديده بودم!!! واسه ي همين رو كردم بهش و گفتم :
شما ذهنت مسمومه به من چه؟؟!!! بعدشم محمد آشنامونه زنگ زده چي بهش ميگفتم؟؟؟!!!
نگاه عصبي كرد و بدون حرف برگشت سر ميز..تمام مدت نهار هم من و همن مجد تقريبا با غذامون بازي كرديم و بر خلاف ما محمد قشنگ غذاش رو خورد و گه گداري با لبخند به من نگاه ميكرد منم براي اينكه جو رو يكم آروم كنم رو كردم و گفتم :
از مامان اينا بگو .. از الهام!!!
لبخندي زد و گفت:
شكر خدا مامان خيلي بهترو بقول معروف خطر از بيخ گوشش گذشت!! الهامم بد نيست .. با هم كنار اومديم!!! تازه يه خبر ديگم دارم!!!بعدم با يه خنده كه بيشتر شبيه پوزخند بود ادامه داد :
دارم بابا ميشم!!
نميدونم چرا ولي خيليييييييييي ذوق كردم ... با شادي و خنده گفتم :
واي مبارك باشه!!!! ايشا.. به سلامتي ... تو هميشه عاشق بچه بودي !!!!
لبخندي زد و زير لب جوري كه فقط من بشنوم گفت :
آره .. ولي نه بچه ي هر كسي!!!!
يهو مجد ليوان آّب رو كوبوند رو ميز و با اين حركت شك نكردم كه اين حرف رو بر خلاف تصورم شنيده!!!! و وقتي نگاش كردم با چشماي به خون نشسته گفت :
ببخشيد از دستم ول شد!!!!
و با اخم به محمد نگاه كرد!!!
راستش ازحرف محمد يه حالي شدم .. اينكه هنوز به اين چيزا فكر ميكرد و نگاها و كلامش رنگ محبت داشت نشون ميداد زمان زيادي لازمه تا من رو فراموش كنه ...تازه داشتم به اين حرفش ميرسيدم كه براي اون خيلي سخت تر از منه .. چون من خيلي وقت بود كه ديگه بهش فكر نميكردم و چه بسا دوست داشتم اون زمان از زندگيم رو كلا فراموش كنم ... هرچند كه محبت هاي محمد رو نميشد منكر شد يا از ذهن پاك كرد!!!از طرفي مجدم رفتارش ديگه داشت ميرفت رو اعصاب .. خودش تا يه ماه پيش با دخترا دل مبداد و قلوه ميگرفت ...ولي تا نوبت من ميشد ... قبول داشتم سر سروش شايد تا حدودي حق با اون بود و سروش رو ميشناخت و از اين حرفا ولي محمد .. اون نه تيپش نه رفتارش مثل ساير آدما بود با تمام ضربه اي كه ناخواسته به من زده بود هنوزم به عنوان يكي از بهترين و نجيب ترين مردايي كه تا حالا ديدم ...ميدونستمش!!!
توي همين فكرا بودم كه مجد يهو پاشد وايساد و رو كرد به من و با يه لحن نه چندان جالب گفت :
شما تشريف نمياريد؟؟؟!!
اونقدر لحن و حركتش ناپسند بود كه بهم بر خورد و براي تلافي رو كردم بهش و گفتم :
نه!!! شما بريد!!
نفسش رو داد بيرون بدون كلامي اضافه رفت ..
محمد لبخندي زد و رو به من گفت :
خوب حالش رو گرفتي با امثال اينا بايد همين جور حرف زد وگرنه يكم نرم باشي ميخوان سواستفاده كنم!!
نميدونم با اين حرفش صورتم يا نگاهم چه شكلي شد كه يهو محمد با تعجب گفت :
كيانا خانوم شما كه ازين مرتيكه خوشتون نمياد كه ؟!!
جواب ندادم!!!! چي ميگفتم؟؟؟!!
يهو محمد چشماشو ريز كرد و با يه ناراحتي گفت :
كيانا؟؟!!
با عصبانيت گفتم :
چيه ؟؟!! نكنه من ديگه حق ندارم عاشق بشم!!!
رنگ نگاهش غمگين شد و لي لبخندي زد و گفت :

نه!! من همچين حرفي نزدم!!! هميشه آرزوم بوده بهترين زندگي رو داشته باشي ..
فقط... فكر ميكني.. اون لياقت عشقت رو داره!؟؟؟؟!!
عصبي شدم و گفتم :
تو چي؟؟؟!! وقتي منو دوست داشتي فكر ميكردي من لياقت عشقت رو دارم يا نه؟؟؟!! 
صامت نگام كرد و سرش تكون داد و گفت :
واسم مهم نبود!!! هر چند حس ميكردم كه داري...
بغضم گرفت ... جالبيش اينجا بود هيچ واهمه اي نداشتم جلوش گريه كنم ... محمد اونقدر مناعت طبع داشت و بزرگ بود كه هيچ وقت از گريه كردن جلوش هراسي نداشته باشم واسه ي همينه دو قطره اشك از چشمام چكيد و گفتم :
محمد !!من داغونم!!من دست خودم نيست بدياي شروين رو ديدم ...ولي بهش علاقه مند شدم!! اينو ديدم كه رفتارش و احترامي كه گاه گداري يواشكي به من ميذاره با همه فرق داره ... درسته مستقيم نگفته دوستم داره ولي ميفهمم از من بدش نمياد مغروره .. خيلي مغرور..
محمد غمگين بود ... خيلي غمگين ... ولي يه دونه ازون لبخنداي پدرونش رو زد و گفت :
نميخوام وارد جزئيات روابطتون بشم .. يعني جونش رو ندارم... هنوزم ناخودآگاه روت ...بگذريم!!! ولي كيانا توام مغروري ..خودت رو دست كم نگير توام با غرورت ميتوني اونو از پا درآري... خواهش ميكنم نشكنش!!!! بگذار اگه عشقي هست خواسته اي هست اون اول زبون باز كنه و از راهش پيش بره!!!
با بغض نگاش كردم و گفتم :
موندم تورو چجوري بهش بگم!!!!ميترسم...
محمد يكم فكر كرد و بعدش گفت :
- فكر نكنم لزومي داشته باشه بگي ... اون حودش اونقدر قبل از تو ... يه سر داشته و هزار سودا كه نامزدي من و تو پيششون هيچه بعدشم بين ما كه ... چطور..

منظورش رو فهميدم با تكون دادن سر نشون دادم و اون در ادامه گفت :
واسه ي همين دليلي نميبينم بگي!!! 
يكم فكر كردم و گفتم :
اگه من موقعي كه ميخواستيم نامزد كنيم اينو از تو قايم ميكردم و بعدا ميفهميدي ناراحت ميشدي؟؟؟!!
يكم فكر كرد و گفت :
رك ميگم!!! صد در صد!!! ولي اونقدر دوست داشتم كه برام مهم نباشه!!! بعدشم!!! اون يه ذره ايم كه ناراحت ميشدم مال اين بود كه منم خودم قبل ازدواج هيچ رابطه اي از هيچ نوعي رو تجربه نكرده بودم!!ولي امثال مجد كه ماشاا.........!!! استغفرا... اينجوري بودن كلا مسخرست اگه ناراحت شن!!
حرفا ي محمد يه دوگانگيه بدي توم ايجاد كرده بود!!!راستش موقعي كه از گفتن چيزي ميترسي ... كافيه يه نفر فقط يه نفر دليلي بياره كه اون حرف رو نزني و توي اون لحظه دليلش يا نوع بيانش جوري باشه كه قانعت كنه ... تو رو هوا ميزني ...منم از اين قاعده مستثني نبدم و حرف محمد رو رو هوازدم و مطمئن تز از فبل دليلي براي بيان رابطه ي قبليم پيش مجد نميديدم!!بعدشم .. دوباره ذهنيتم به مجد برگشته بود .. از كجا معلوم ... ميخواست من رو بازي بده مثل بقيه ي دخترا ... ولي نگاهاش چي.. مونده بودم نفس عميقي كشيدم و از محمد بابت حرفاش تشكر كردم بعدم با هم راهي شديمسمت اتاقامون از اونجا كه محمد اتاقش سمت ديگه ي هتل بود ... و آسانسور جدا داشت رفت همون سمت و منم سوار آسانسور قسمت خودمون شدم و با ذهني درگير رفتم بالا ... موقعي كه كليد انداختم تا برم تو تو ي يه لحظه مجد از اتاق اومد بيرون رو به من كرد با لحن زننده اي گفت :
خوش گذشت؟؟؟!!!
عصبي شدم!!! اخمي كردم و گفتم :
اين چه طرز بيانه؟؟!!
پوزخندي زد گفت :
ببين كيانا من خر نيستم!!!! احمقم نيستم يه دفعم گفتم ازاينكه يكي من و احمق فرض كنه بيزارم!!!! نگو كه نميفهمي با عشق نگات ميكنه!!!
كلافه شدم و گفتم :
اون زن داره ميفهمي!!
خنده اي كرد و گفت :
يه دليل موجه تر بيار الان خيليا زن دارن و ...

با حرص جواب دادم :
اصلا هر جور نگام ميكنه !! به خودش ربط داره بعدشم .... شما اين وسط چيكاره اي!!!
يه لحظه شوكه نگام كرد و بعد گفت :
من اين وسط چيكارم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!
آره!!! شما !! وايسادي دم در.. توي راهروي هتل من رو سين جيم ميكني؟؟؟!!!! واسه ي يه نگاه كه زاده ي خيالاتتونه!!!
توي يه حركت هولم داد توي اتاقم و در روبست!!!
بعدم من رو بين دوتا دستاشو ديوار زندوني كرد و تقريبا غريد و گفت :
بيا!! اينم توي اتاق !!! بعدشم ببين كيانا تو ممكنه توي شناسنامه 24 سالت باشه!!!!! ولي اندازه ي يه دختر 18 سالم تجربه نداري .. بر عكس تو من!!! من ممكنه اسما 32 ساله باشه ولي قد يه مرد 50 ساله تجربه دارم پس به من نگو خيالاته!! اگرم فكر ميكني!!! من اين وسط كاره اي نيستم!! پس از همين الان ميشم هموني كه كاره اي نيست!!
نفس عميقي كشيدم و خيره نگاش كردم بعد از چند ثايه اي كه به صورت هم خيره شد يم تاب نياوردم و با عصبانيت دستش رو پس زدم.. از ديوار جدا شد و از حصاري كه ساخته بود اومدم بيرون و بي تفاوت شالم رو در آوردم و رفتم توي اتاق خواب و در رو بستم!! چند ثانيه بعد صداي در اتاف خبر از رفتنش رو ميداد .... توي دلم يه حس بدي داشتم... يه حس شبيه ترس .. نميدونم چرا ولي يهو ترسيدم با اين كار مجدم از دست بدم واسه ي همين سريع در اتاق رو باز كردم و اومدم برم دنباش كه محكم خوردم به چيزي و تعادلم رو از دست دادم و نزديك بود بخورم زمين كه توي يه لحظه مجد رو ديدم كه با يه حركت من رو كشيد تو بغلش... به نفس نفس افتادم و با تته پته گفتم :
شما كه رفته بوديد؟؟؟!!1
لبخندي زد ازونا كه قلبم مي ايستاد و گفت :
ميخواستم ببينم طاقت مياري اونجوري نگام كني بعدم .. پشتت رو بهم بكني و بر توي اتاق در روببندي؟؟؟؟!!!
از اينكه دستم رو شده بود خجالت كشيدم ولي ته دلم خوشم اومد از اينكه نرفته بود .. از اينكه يه در صد پيش خودش اين فكر رو كرده بود كه برگزدم و برم دنبالش .... ولي خوب چه ميشه كرد بايد انكار ميكردم!!!
<
roman هم سايه ي من (25)
roman هم سايه ي من (25)

× ادامه مطلب ×

+ | نوشته شده در: ۱ فروردين ۱۳۹۲ توسط: محسن كاظمي موضوع: نظرات (0)

آموزش سرمايه گذاري در بورس به زبان ساده (31)

آموزش سرمايه گذاري در بورس به زبان ساده (31)

چرا و چه زماني قيمت يك سهم افزايش مي يابد؟

براي  تحليل افزايش قيمت يك سهم فرض كنيد شركت يك خودرو است ,كل بازار مسير حركت ,دارايي هاي شركت (NAV) موتور خودرو و سود شركت(EPS) نيرو منتقل شده از موتور به چرخ ها است.حال براي بالا رفتن خود رو از يك مسير سربالايي شرايط زير بايد مهيا باشد.

1- جاده مناسب و قابليت حركت در آن  وجود داشته باشد(باوجود اخبار  نامناسب سياسي و اقتصادي كلان جاده غير قابل حركت مي شود)

2- خودرو داراي موتور با قدرت قابل قبول باشد(دارايي هاي شركت بيشتر از قيمت شركت باشد)

3- موتور خودرو توانايي حداكثرانتقال نيرو به چرخها را داشته باشد(دارايي شركت حداكثر سود را توليد كند.)

براي حركت خودرو و رسيدن به نقاط بالاي جاده سه شرط فوق بايستي برقرارباشد.در غير وجود شرايط فوق فقط خودرو را با هل دادن مي توان به نقاط بالايي برد و بعد از رها كردن به سرعت سقوط خواهد كرد. اگر سوار بر چنين خودروهايي هستيد سريعا پياده شويد در غير اين صورت بزودي سقوط خواهيد كرد.



آموزش سرمايه گذاري در بورس به زبان ساده (31)
آموزش سرمايه گذاري در بورس به زبان ساده (31)

× ادامه مطلب ×

+ | نوشته شده در: ۱ فروردين ۱۳۹۲ توسط: محسن كاظمي موضوع: نظرات (0)

roman زلزله مخرب (8)

roman زلزله مخرب (8)

-:اره خوب مي خواستي من و بكشي طرف خودت ...

-:امير تو الان يه دزدي ؟!

اخم كردم : چرت نگو سروش ... تو هيچ مدركي نداري كه بخواي من و سها رو دستگير كني ... اگه داشتي خيلي وقت پيش اين كار و كرده بودي ...

پوزخندي زد و سكوت كرد .

ادامه دادم : هيچ مدركي وجود نداره كه ثابت كنه سها دزدي مي كنه . و هيچ مدركي هم نداري كه بخواي من و دستگير كني ...

با خشم به طرفم برگشت . اما سكوت كرد و هيچي نگفت . لبخندي به روش زدم : عصباني نباش ... من فقط واقعيت و گفتم ... نمي خوام خون خودت و كثيف كني ... الان اينجا بودنت ... دنبال من بودنت به هيچ جايي نميرسه ... ما حواسمون جمعه ... پس بيخودي خودت و درگير نكن .

-:امير ... باهات چيكار كرده ؟ اون يه دزده

-:مهم نيست ... بازم ميگم اون دزد از بيشتر همكاراي ما با شرافت تره ... اون لقب يه دزد و يدك مي كشه چون دنبال حقه .

سري به تاسف تكون داد .

توجهي نكردم ... پام و روي ترمز فشردم . ماشين به سرعت متوقف شد و باعث شد به جلو پرت بشيم . دستام و روي فرمان گرفته بودم ... اما سروش توجهي نداشت و كاملا به جلو رفت . به سرعت به پالتوش چنگ زدم . برگشت و به صندلي تكيه زد : چته ؟ وحشي شدي ؟

-:بپر پايين !

با تعجب برگشت و به اطراف خيره شد . نگاه دقيقش و بين خونه هاي پايين شهر و بچه هايي كه با لباسهاي نا مناسب در حال بازي بودن گردوند و گفت : اينجا واسه چي اومدي ؟

اشاره اي به در سبز رنگ و رو رفته اي كردم : اونجا رو مي شناسي ؟

با دقت و شمرده شمرده گفت : خونه ناصر نيست ؟!

-:همون مردي كه بيگناه راهي زندون شد ... خونه همون دختربچه ايه كه در برابرش زانو زدي و گفتي هر كاري واسه اثبات بي گناهي پدرش مي كني

سروش اخم كرده بهم خيره شد . ابروهام و بالا دادم و گفتم : چيه ؟ يادت اومد ؟ يا فراموش كردي ؟

چي بهم گفتي اون روز ! امير اون مرد بيگناهه ... ما بايد هر طوري مي تونيم بيگناهيش و ثابت كنيم .

با تمسخر ادامه دادم : سروش خان ... حتي يادت نبود به اون دختر چه قولي دادي ...

اشاره اي به در كردم : حالا بيا پايين ...

سوئيچ و برداشتم و پياده شدم . سروش هم به دنبالم پايين اومد . با هم به طرف در رفتيم . دستم و روي زنگ سفيد رنگي كه چند وقت پيش خودم نصب كرده بودم گذاشتم . صداي كودكانه اي پرسيد : كيه ؟

-:اميرم ... باز كن عموجان

درباز شد و مريم با كاپشن صورتي رنگش جلوي در ظاهر شد . با ديدنم لبخندي زد و گفت : سلام عمو

نگاهي به سروش انداخت و مردد گفت : سلام

خم شدم و همونطور كه از جيب پالتوم شكلاتي بيرون مياوردم گفتم : بابات خونه هست ؟

شكلات و به طرفش گرفتم . مريم شكلات و از دستم بيرون كشيد : بله ... داشت اماده ميشد بره سركار ...

-:مريم جان برو به مامان و بابا بگو مي خوام ببينمشون

باشه اي گفت و وارد خونه شد . سروش متعجب پرسيد : اون ... ناصر خونه هست ؟ الان ... ناصر بايد زندان باشه ...

يااللهي گفتم و درو باز كردم . صداي زهرا خانم بلند شد : بفرماييد اقاامير ...

وارد خونه شدم . سروش هم دنبالم اومد . ناصر به سرعت از ساختمون خارج شد . نگاهي به حياط كوچيكشون انداختم . حوض خالي وسط حياط به چشم مي خورد .

ناصر نزديك شد و گفت : سلام ... خيلي خوش اومدين

دستش و توي دستم فشردم : چطوري اقا ناصر ؟!

ناصر لبخندي به روي سروش هم زد و گفت : شكر خدا خوبم

زهرا خانم با چادر سفيد از ساختمون بيرون اومد . لبخندي به روش زدم و سلام كردم . سروش هم به تبعيت از من اين كار و كرد . مريم كنار زهرا خانم ايستاد . ناصر از جلوي ساختمون كنار رفت : بفرماييد اقا ...

به راه افتادم و همونطور كه پيش مي رفتم گفتم : خانم نيومدن هنوز ؟

-:نه اقا ... تماس گرفتن ... الانا پيداشون ميشه

سرم و تكون دادم . جلوي زهراخانم ايستادم و گفتم : شما بفرماييد .

زهرا و به دنبالش هم مريم وارد ساختمون شدن . ببخشيدي به اقا ناصر گفتم و بعد از كلي تعارف تيكه پاره كردن وارد شدم . سروش هم به دنبالم اومد .

نگاهش دور اتاق كوچيك مي چرخيد .

 

نگاهش دور اتاق كوچيك مي چرخيد .

روي يكي از پتو هاي پهن شده جلوي پنجره نشستم . ناصر تعارف زد : اونجا چرا اقا امير؟

كمي جا به جا شدم : من راحتم . سروش كنارم نشست .

اقا ناصر هم رو به رومون جا گرفت .

پرسيدم : همه چيز مرتبه اقاناصر ؟

-:بله ...به لطف خانم الان همه چيز خوبه ... اقاي صالحي هم حواسش بهم هست .

دستم و روي پام كشيدم : خيلي خوبه .

سر تكون داد : همش به لطف خانمه ... با اقاي صالحي كه حرف زدن قبول كردن تو كارخونه كار كنم .

-:شكر خدا

زنگ در به صدا در اومد .

مريم از اشپزخونه بيرون اومد و به طرف در حياط دويد . لبخندي روي لبم اومد ... بالاخره اومد ...

سروش بهم نزديك تر شد و پرسيد : سهاست مگه نه ؟

ناصر نگاه خيره اش و بهمون دوخت . صداي خنده ي شاد مريم از حياط بلند شده بود . صداي پيوند هم باهاش همراه بود . مريم از اشپزخونه بيرون اومد و همزمان مريم با يه جعبه بزرگ وارد شد . به دنبالش پيوند هم داخل شد و سلام كرد . مريم به طرف پيوند رفت . ناصر و من هم سلام كرديم . پيوند مريم و در اغوش كشيد . مريم كنارم اومد : عمو ببين خاله واسم چي اورده ؟!

لبخندي به روش زدم و اشاره اي به جعبه قرمز رنگ كردم : باز كن ببينيم توش چيه !

مريم با شادي روي زمين نشست . پيوند با تعارف زهرا به طرفمون اومد . با ناصر احوالپرسي كرد . لبخندي به روي سروش زد و دستش و به طرفم گرفت .

دستش و توي دستم فشردم . كنارم روي زمين نشست . مريم جلومون نشسته بود و مشغول باز كردن جعبه بود .

زهرا خانم با سيني چاي و ظرف ميوه برگشت : چرا زحمت كشيدين خانم ؟

پيوند دستي به سر مريم كشيد : چه زحمتي ...

رو به اقا ناصر پرسيد : با اقاي صالحي كه مشكلي ندارين ؟!

ناصر به علامت منفي سر تكون داد : خدا خيرتون بده همجوره حواسشون بهم هست

پيوند سر تكون داد . به طرف سروش برگشتم كه با اخم به پيوند خيره شده بود . مريم دو تا عروسك و به همراه يه خونه بيرون كشيد و گفت : واي خاله خيلي خوشگلن ...

پيوند لبخندي به روش زد . مريم بلند شد و بوسه اي روي گونه پيوند گذاشت . سروش زمزمه كرد : انگار خوب باهم راه مياين .

زهرا گفت : مريم برو اتاقت بازي كن ...

پيوند هم سر تكون داد : برو عزيزدلم ...

مريم جعبه رو برداشت و از اتاق بيرون رفت . زهرا كنار ناصر نشست و مشغول صحبت با پيوند شد . اما تمام حواس من به سروش بود كه زير لب غر ميزد . بالاخره سكوت و شكست و از ناصر پرسيد : چند وقته ازاد شدي ؟

پيوند نگاهش و از زهرا گرفت و به سروش دوخت . ناصر نگاهي به من و پيوند انداخت و گفت : حدود سه ماهي ميشه ازاد شدم ...

سروش متفكر به طرف پيوند برگشت .

پيوند لبخندي به روش زد و گفت : چهار ماه پيش چند تا فيلم دست كاراگاه پرونده رسيد كه شامل تمام موارد لازم براي تبرئه شدن اقا ناصر بود .

سروش ابروهاش و بالا كشيد : و اين فيلم ها ...

نگاه خيره من و پيوند و كه احساس كرد . اروم گفت : اهان فهميدم .

پيوند فنجان چاي و بلند كرده بود كه زهرا گفت : چه حلقه قشنگي خانم ... دارين ازدواج مي كنين ؟

سر بلند كردم و به زهرا خيره شدم . پيوند برگشت و با مهرباني نگاهم كرد . زهرا با شيطنت گفت : تبريك ميگم امير خان

لبخندي زدم : ممنونم .

سروش با چشماي گرد شده نگاهم مي كرد .

فكر كنم بيچاره از وقتي به دنيا اومده بود به اندازه امروز متعجب نشده بود .

ناصر هم تبريك گفت . زهرا ادامه داد : خيلي بهم مياين ... به پاي هم پير شين

سروش پوزخندي زد كه چشم غره اي نثارش كردم .

 

 

******

 

 

 

سروش در و با خشم كوبيد و گفت : پس داري باهاش ازدواج مي كني .

با ارامش ماشين و روشن كردم : تو مخالفي ...

 

 

-:تو چي فكر مي كني ؟

-:خوب اگه واسه اين مخالفتت دليل منطقي داري بهم بگو ... شايد پشيمون بشم .

-:اخه پسره احمق ... ديوونهههه .

صداش رفته رفته بالا مي رفت . ولي واسه من مهم نبود اروم بودم .

-: كدوم پليسي با يه دزد ازدواج مي كنه ؟ زده به سرت ؟ پاك عقلت و از دست دادي امير ...

-:تو كه گفتي منم يه دزد شدم .

-:قبلا كه پليس بودي ... اميررررررررررر ... پاك خل شدي

لبخندي به روش زدم : سروش ناصر و پيوند از اونجا بيرون كشيد ... مي خواي بدوني اون فيلما چي بود ؟ همش حرفايي بود كه قاتل واقعي بهش زده بود ... اون كاري كرد كه من و تو نتونستيم انجام بديم ... سها اونقدرا هم كه فكر مي كني بد نيست ... گاهي فكر مي كنم اون خيلي بهتر از منه .

پوزخند زد : كاملا عقلت و از دست دادي ...

-:ناصر و خانواده اش الان خوشبخت هستن ... سروش من و تو خيلي سختش كرده بوديم ... سعي مي كرديم در همه حال قانون و هم رعايت كنيم ... اما حالا مي بينم اگه بخوام مي تونم خيلي راحت به همه كمك كنم . سها اين و مي دونه ...

با سرعت رانندگي مي كردم . دست و به داشبورد گرفت و گفت : حالا چته اينطوري رانندگي مي كني ؟

لبخندي به روش زدم : نگران نباش عادت كردم به اين مدل رانندگي ... هيجان داره

-:اگه سها اينقدر خوبه بانك و واسه چي زده ؟

-:پيشنهاد مي كنم يه سر به اون بانك بزني و حساب هايي كه ازشون پول برداشت شده رو بيرون بكشي ... يه امار بگير ببين از حساب كيا پول بيرون اومده .

لباش و روي هم فشرد و سرش و كمي به طرفم برگردوند : چي مي خواي بگي ؟

شونه هام و بالا انداختم و گفتم : تو رو نزديكي هاي دكه پياده ميكنم . بهتره به دوستات نگي همراهم كجا اومدي ... واسه من و پيوند مشكلي نيست ... اما ناصر و خانواده اش عذاب مي كشن .

فرياد زد : لعنت به تو امير

 

شونه هام و بالا انداختم و گفتم : تو رو نزديكي هاي دكه پياده ميكنم . بهتره به دوستات نگي همراهم كجا اومدي ... واسه من و پيوند مشكلي نيست ... اما ناصر و خانواده اش عذاب مي كشن .

فرياد زد : لعنت به تو امير

لبخندي به روش زدم : نسيم بفهمه اينقدر بي ادب شدي عصباني ميشه ها

با خشم دندوناش و روي هم ساييد و مشتش و روي داشبورد كوبيد .

با خنده گفتم : سروش اين ماشين صاحاب داره ها ...

سري به تاسف تكون داد : همين جا نگه دار پياده ميشم .

-:اينجا ؟ چطوري مي خواي بري وسايلت و از دكه بگيري ؟ اون كه به تو نميده وسايلت و ...

-:به جهنم ... واسم مهم نيست ...

دوباره صداش و بالا برد : نگه دار .

با اخم گفتم : سروش امروز زيادي داري داد ميزنيا ... سر درد گرفتم .

-:پس نگه دار ...

ماشين و گوشه خيابون كشيدم . روي پل بوديم ... نگه داشتنم درست نبود ... اما منم ديگه اونقدرا از قانون پيروي نمي كردم . در و باز كرد ... قبل از اينكه پياده بشه گفتم : برو از همون دكه وسايلت و بگير ... خودم بهش خبر ميدم كه داري ميري ...

پياده شد . تا در بسته نشده گفتم : هي سروش ... خودت بريا ... كس ديگه اي بره نميده دستت

در و كوبيد . پام و روي گاز فشردم و ازش دور شدم .

سه خيابون بالاتر ماشين و جلوي يه كافي شاپ پارك كردم . پياده شدم و به طرف كافه به راه افتادم . ماشين و قفل كردم و وارد كافه شدم . دستم و براي حميد بالا بردم : احوال داداش حميد

-:به امير خان ... بالاخره اومدي ؟

سوئيچ و روي پيشخوان گذاشتم : شرمنده دير شد ...

چشم غره اي بهم رفت : برو داداش ... كارت راه افتاد ؟

-:اره دستت طلا

-:قابلي نداشت ... لازمته ببرش

-:نه داداش ... كارم راه افتاد ...

نگاهي به ساعت انداختم و دستم و روي پيشخوان كوبيدم : حميد من برم ... شب كار دارم ... جايي دعوتم ... كاري نداري ؟

-:نه به سلامت ... قبل رفتن يه چيزي بخور

-:نه ... ميرم ناهار ... كارت و از جيبم بيرون كشيدم و روي پيشخوان گذاشتم : مي دوني كه تنها تو دعوتي

چشم روي هم گذاشت : مي دونم ... خودم و مي رسونم .

-:قربانت . با اجازه

از كافه بيرون زدم و شروع كردم به پياده روي ... نگاهم به اطراف بود كه كسي دنبالم نباشه ... وقتي مطمئن شدم كسي نيست ... به طرف خيابون رفتم و واسه اولين ماشيني كه نظرم و جلب كرد دست بلند كردم .

جلوي خونه از ماشين پياده شدم . دوباره اطراف و بررسي كردم و وارد خونه شدم . رمضان به پيشوازم اومد .

وارد ساختمون شدم . هاجر و دو تا از زن ديگه مشغول تميز كاري بودن . سلام كردن . سري تكون دادم و از هاجر پرسيدم : خانم اومده ؟

-:بله اقا بالا هستن .

از پله ها بالا رفتم . پالتوم و ازتنم بيرون كشيدم و روي تخت انداختم . نگاهي به اطراف انداختم . خسته به طرف كمد قدم برمي داشتم كه دستاش و روي چشمام گذاشت . لبخندي روي لبم اومد . زير گوشم زمزمه كرد : خسته نباشي

دستم و روي دستاش گذاشتم : تو هم همينطور

خودش و جلو كشيد . دستام و دور كمرش حلقه كردم . لبخندي به روم زد و گفت : من كه كاري نكردم ...

-:از اون عروسك خوشگلا واسه دخترمون هم ميگيري ؟

-:تو بايد واسش خوشگلتر از اونا بگيري

-:حتما ... چرا نگيرم ... بهترين ها رو واسه خوشگل بابا مي گيرم .

-:سروش كه چيزي نگفت .

نيشخندي زدم : فكر كنم تا شب كارش به تيمارستان بكشه ...

-:خيلي بد شد قضيه عروسي رو فهميد .

سرم و بالا انداختم : بيخيال ... مهم نيست ...

-:به بابات و مهناز خانم خبر دادي ؟

-:نه هنوز ... بعدا بهشون ميگم ... تو چي با مامانت حرف زدي

سرش و بالا انداخت . دستش و دور گردنم حلقه زد و خودش و بالا كشيد . بوسه اي كوتاه روي لبهام گذاشت . تا خواستم چشم روي هم بزارم خودش و عقب كشيد . اخم كردم .

خنديد و گفت : فعلا به مامان نگفتم ... اما بهش ميگم ... تصميم دارم يه شب بريم پيشش و بهش خبر بديم ... الان كه نمي دونه من اينجام ... فكر مي كنه رفتم ايران گردي

-:خوب برنامه امشب چيه خانمي ؟

لباش و روي هم فشرد .

-:پيوند صد دفعه گفتم اون پوست لبات و نكن ... بيچارشون كردي

نيشخند زد . به سرعت گفت : خوب بعد از ناهار اماده ميشيم براي مهموني ... مهموني امشب واسم خيلي مهمه امير

-:چشم شما امر بفرما

پرسشگرانه نگاهش كردم : مگه تو ناهار نخوردي هنوز ؟

سرش و روي سينه ام گذاشت و گفت : نچ منتظر تو بودم .

 

پرسشگرانه نگاهش كردم : مگه تو ناهار نخوردي هنوز ؟

سرش و روي سينه ام گذاشت و گفت : نچ منتظر تو بودم .

بوسه اي روي موهاش زدم و گفتم : پس بريم ناهار بخوريم .

از اغوشم بيرون اومد و در حالي كه به طرف پله ها مي رفت گفت : ميرم بگم ناهار و اماده كنن ... تو هم يه دوش بگير و بيا

-:اين يعني اينكه ...

چشمي غره اي بهم رفت : زود باش ...

خنديدم و به طرف كمد راهم و ادامه دادم .

******

 

 

 

 

 

سوت بلند بالايي زدم : به به چي شدي خانمي ...

پاهاش و روي اخرين پله گذاشت و گفت : چطور شدم ؟

دستام و توي هم قفل كردم : عالي شدي ... فوق العاده ... من به خودم مي بالم كه تو رو دارم

اخم شيريني كرد و گفت : تو هم خيلييييي

با شيطنت پرسيدم : خيلي ؟

خنديد : خيلي خوب شدي

كمي به جلو خم شدم و دستم و روي سينه گذاشتم : چاكر شما هم هستيم بانو

با خنده فاصله بينمون و طي كرد و كنارم ايستاد . قدمي عقب گذاشتم و دستم و زير چونه ام زد و با دقت بهش خيره شدم . با دقت به رفتار هام خيره شده بود . باز داشت تمركز مي كرد تا بفهمه به چي فكر مي كنم . چه بهتر ... من كه به چيز بدي فكر نمي كردم . با اون پيراهن سرخ اتشي كه به تن داشت خواستني بود ... بهتر از اون خوردني ...

لب زيرينم و به دندون گرفتم و با شيطنت چشمك زدم ... سرش و به زير انداخت و لبخند زد : پيراهن دامن چين داري داشت كه از زير باسن چين خورده بود . قبل اون تنگ بود ... بندي نداشت و از بالاي سينه شروع شده بود . اما خيلي بهش ميومد .

به شوخي اخم كردم : اينطوري مي خواي بري مهموني ؟

متعجب سر بلند كرد : چطوري ؟

-:همينطوري ؟!

-:مگه چمه !

-:لباست زيادي باز نيست

اخم كرد ... به شدت و خيلي تند .

قهقهه زدم . فاصله بينمون و طي كردم : شوخي كردم خانمي ... راه بيفت بريم .

پالتو سياه رنگش و به تن كرد . منم پالتوم و پوشيدم و از ساختمان خارج شديم .

نگاهم و به مرسدس بنز سياه رنگ جلوي ساختمون دوختم . برگشتم و به پيوند نگاه كردم : اين و از كجا اوردي ؟

شونه هاش و بالا كشيد : تازه خريدمش ...

-:تو كه چند روز ديگه داري ميري ... واسه چي خريدي ؟

بيخيال گفت : حالا ...

دستش و توي جيب پالتوش فرو برد و سوئيچ و به طرفم گرفت . نگاهي به ماشين انداختم و سوئيچ و گرفتم . به طرف ماشين به راه افتادم . پشت سرم اومد . نگاهي بهش انداختم و در سمت راست جلو رو باز كردم . لبخندي به روم زد و با گفتن مرسي توي ماشين نشست . لبخندي به روش زدم و خودم هم پشت فرمان نشستم .

دستي به فرمان ماشين كشيدم : چقدر خرجش كردي ؟

با شيطنت گفت : دير شدا امير خان ...

ماشين و روشن كردم و به راه افتادم . خم شد و ريموت و از داشبورد بيرون كشيد . در ساختمون كاملا باز شد و با سرعت توي خيابون پيچيدم ...

-:نگفتي خانمي ؟

-:خوب حدس بزن

اخم كردم : پيوند مي دوني زياد خوشم نمياد

-:حالا يه نگاهي بنداز بگو ...

-:مدلش چيه ؟

-:مرسدس بنز ... كوپه ...

به طرفش برگشتم و بااخم گفتم : سيصد تا خرج اين ماشين كردي كه بزاري اينجا خاك بخوره ؟

-:از كجا مي دوني مي خوام بزارم خاك بخوره ؟

متفكر پرسيدم : پس چي ؟

شونه هاش و بالا كشيد : حالا ...

سكوت كردم و محو رانندگي با ماشين شدم . واقعا عالي بود ... من كه ازش لذت مي بردم . ماشين به اين ميگن ... واي فوق العاده بود .

كمي به طرفم برگشت و گفت : امير !

نگاهي كوتاه بهش انداختم و گفتم :جونم ؟

-:امشب سوپرايز ميشي ... خواهش مي كنم زياد تو شك نرو

با تعجب به طرفش برگشتم : يعني چي ؟

-:امشب چيزي مي بيني كه دوست ندارم متعجبت كنه

-:خوب چي هست ؟!

-:بايد خودت ببيني

-:خوب تو الان بهم بگو تا اون موقع تو شك نرم ...

سرش و به طرفين تكون داد : نميشه

-:پس منم قولي نميدم .

-:در هر صورت بهت شكي وارد ميشه . من فقط ازت مي خوام كه زياد طولش ندي

به طرفش برگشتم : نمي خواي بگي

نگاهش و به بيرون دوخت : نه .

 

سرش و به طرفين تكون داد : نميشه

-:پس منم قولي نميدم .

-:در هر صورت بهت شكي وارد ميشه . من فقط ازت مي خوام كه زياد طولش ندي

به طرفش برگشتم : نمي خواي بگي

نگاهش و به بيرون دوخت : نه .

رو به روي در سفيد رنگ و پشت سر ماشين هاي مدل بالايي كه در حال ورود به ساختمون بودن توقف كردم . چند تا مرد درشت هيكل با كت و شلوار هاي سرمه اي رنگ جلوي در ايستاده بودن . يكي يه تبلت تو دست داشت و در برابر همه ي ماشين ها خم مي شد و چيزي مي پرسيد . بعد هم توي تبلتش وارد مي كرد و اجازه ورود مي داد . نگاهي به پيوند انداختم و پرسيدم : اين چي مي پرسه ؟

نگاهش و از بيرون گرفت و گفت : شماره دعوت ...

چين به صورتم دادم : شماره دعوت ؟

-:اره ... هر كسي كه به اين مهموني دعوت شده يه شماره گرفته ... روي كارت دعوتش ...

لبام و روي هم فشردم و گفتم : اما من كه شماره اي روي كارت نديدم .

با شيطنت ابروهاش و بالا انداخت : واسه اينكه قابل ديدن نبود ... اگه قرار بود هر كسي ببينه كه همه مي تونستن تو اين مهموني شركت كنن .

نفسم و با حرص بيرون دادم : اي خداااا

بلند خنديد : چيه ؟ چي شدي ؟

-:اخرش من از دست شما ها به جنون مي رسم ... حالا با چي ديده ميشد اين شماره ...

-:مادون قرمز ...

پوفي كردم : شماره رو كه بلدي ؟

-:البته .

-:چي هست ؟

-:برو جلو ميگم .

به رو به رو نگاه كردم . نوبت ما رسيده بود . پام و روي گاز فشردم . ماشين اروم به حركت در اومد و جلوي مرد ترمز توقف كرد . شيشه رو پايين كشيدم . سوز سرما وارد ماشين شد . مرد كمي خم شد و بعد از سلام و خسته نباشيد نگاه منتظرش و به ما دوخت .

پيوند خيلي جدي زمزمه كرد : 43

مرد مشغول وارد كردن شماره 43 تو تبلت شد و گفت : خانم ارمان و همسرشون اقاي رادمنش ...

سرم و به علامت مثبت تكون دادم كه گفت : بفرماييد قربان ...

پام و روي گاز فشردم . از سيستم امنيتي عبور كرديم و وارد باغ بزرگي شديم . ماشين و جلوي ساختمون متوقف كردم . مردي مثل محافظا به سرعت در سمت پيوند و باز كرد و مرد ديگه اي هم خودش و براي باز كردن در راننده رسوند . نگاهي توي اينه به خودم انداختم و پياده شدم . پيوند هم پياده شد . مردي كه در و برام باز كرده بود پشت فرمان قرار گرفت . كنار پيوند ايستادم . دستش و دور بازوم انداخت . مرد در برابرمون خم شد : بفرماييد .

به در سالن اشاره كرد . ساختمون دو طبقه بزرگي بود ... از دو پله ي جلوي ساختمون بالا رفتيم . باز هم دو نفر منتظر بودن . در و باز كردن . اول پيوند و بعد هم من وارد سالن شديم . صداي بلند اهنگ كر كننده بود . گارسوني بهمون نزديك شد و لباسامون و گرفت . كيف پولم و از جيب پالتوم برداشتم و تو جيب كتم گذاشتم . موبايلم و هم به دست پيوند دادم تا توي كيف كوچيكي كه همراه داشت بزاره . با هم به طرف مركز سالن رفتيم .

پيوند نگاهش و چرخوند و اشاره اي به مرد ميانسالي كرد و گفت : بريم اونطرف ...

با هم به طرف مرد ميانسال كه بين دختر و پسراي جوون احاطه شده بود رفتيم .

مرد چشم چرخوند و نگاهش به ما افتاد . از بين جمع فاصله گرفت و به طرفمون اومد : ببين كي اومده ...

پيوند با شادي لبخند زد : سلام استاد ...

مرد دستهاش و از هم باز كرد . پيوند دستش و از دور بازوم بيرون كشيد و در اغوش مرد فرو رفت .

لحظه اي بعد از اغوشش بيرون اومد .

مرد با دقت بر اندازش كرد : حالت چطوره ؟

پيوند با خوشي گفتم : خوبم ... شما چطور ؟

-:مي بيني كه هنوز زنده ام .

-:فكر نميكردم بياي ... ديگه داشتم از اومدنت نا اميد ميشدم .

-:مگه ميشه ... شما هر وقت بخواين هر جايي كه بخواين ميام .

مرد جووني بهمون نزديك شد و گفت : استاد ...

مرد به طرفش برگشت و گفت : بيا سياوش ... ببين كي اينجاست ... پيوند و كه يادت مياد .

سياوش با خوشحالي به طرف پيوند برگشت و با دقت بهش خيره شد : واو پيوند چي شدي !

پيوند لبخند زد : حالت چطوره سياوش ؟

سياوش فاصله بين خودش و پيوند و طي كرد و اون و در اغوش كشيد : دلم واست تنگ شده بود دختر

-:منم همينطور ...

پيوند از اغوش سياوش بيرون اومد و رو به استاد گفت : مي خوام همسرم و بهتون معرفي كنم استاد ...

مرد بهم چشم دوخت . لبخند به لب سلام كردم .

دستش و جلو اورد و گفت : حالت چطوره ؟

پلك زدم : ممنونم .

پيوند ادامه داد : استاد و كه مي شناسي امير

سر تكون دادم : البته

پيوند اشاره اي به من كرد و گفت : استاد امير رادمنش ...

مرد با عكسي كه توي البوم پيوند ديده بودم و عكسي كه فرزاد نشونم داده بود تفاوت چنداني نداشت .

 

پيوند اشاره اي به من كرد و گفت : استاد امير رادمنش ...

 

مرد با عكسي كه توي البوم پيوند ديده بودم و عكسي كه فرزاد نشونم داده بود تفاوت چنداني نداشت .

دستم و توي دستش فشرد و گفت : از پيوند خيلي در موردت شنيدم .

-:اون هميشه به من لطف داره

اخمي كرد و به چشمام خيره شد ، داشت سعي مي كرد ذهنم و بخونه . سعي كردم عادي باشم . به روي پيوند لبخند زدم . اون استاد همسرم بود ... پيوند هميشه در موردش باهام حرف ميزد . هميشه ازش تعريف مي كرد . مي گفت مثل پدرش مي مونه .

نگاهش و از چشمام گرفت . سعي كردم نفس و اروم بيرون بفرستم . چه چرت و پرتايي تو ذهن خودم رد و بدل كردم . سر درد گرفتم .ولي فكر كنم تونستم ذهنش و منحرف كنم . خوب تنها چيزي كه پيوند بهم گفته بود اين بود كه هر وقت احساس كردي يكي مي خواد ذهنت و بخونه و يه حس سر درد ملايم مياد سراغت اون وقت تنها كاري كه لازمه اينه كه به چيزاي چرت و پرت فكر كني ... در اينطور مواقع اون تنها چيزي كه نصيبش ميشه حرفايي هست كه تو ، توي ذهنت رد و بدل كردي

 

گفت : پيوند عادت نداره از كسي تعريف الكي بكنه ...

سياوش دستش و به طرفم گرفت : من سياوش هستم

لبخندي به روش زدم : امير ... خوشبختم .

پيوند دوباره دستش و دور بازوم حلقه زد .

منم دستم و از دست سياوش بيرون كشيدم .

استاد رو به رومون ايستاد و گفت : چه خبرا ؟

پيوند شونه هاش و بالا كشيد : خبرا كه دست شماست استاد .

استاد برگشت و اشاره اي به جوون هاي پشت سرش كرد : مي بيني كه ... قاطي جوونا شدم .

-:مگه چند سالتونه ؟ تازه اول جوونيتونه .

استاد لبخند زد :حق با توئه ... ولي خوب

اشاره اي به سرش كرد و گفت : اينجاي ادما كه پير بشه ديگه وقت رفتنشونه

پيوند خنديد : استاد ...

استاد چشمكي بهم زد : دارم حرفاي خودش و بهش برمي گردونم ...

هر دو خنديديم .سياوش در سكوت كنارم ايستاده بود . نگاهم و بهش دوختم . كت و شلوار نقره اي براقي به تن داشت . با پيراهن ابي رنگ ... كراوات نداشت ... برعكس استاد و خيلي از مردهاي حاضر در سالن ... دست توي جيب شلوارش فرو برده بود و توي دست ديگه اش هم ليوان اب ميوه بود . بخاطر رنگ نارنجي مطمئن بودم كه ابميوه هست ...

گارسوني بهمون نزديك شد . توي سيني فقط ابميوه بود . شونه هام و بالا انداختم . مهم نبود . چه بهتر ... پيوند ليوان اب انار و به طرفم گرفت . لبخندي به روش زدم و تشكر كردم . خودش هم اب انار برداشت . استاد گارسون و راهي كرد .

سياوش كمي جا به جا شد و گفت : استاد هميشه مخالف مشروبات هستن ... براي همين توي مهموني هاشون ابميوه سرو مي كنن .

ابروهام و بالا بردم و گفتم : چي از اين بهتر ...

استاد سر تكون داد : البته ... فكر مي كنم جووناي ما تو خوردن زياده روي مي كنن . براي همين ترجيح ميدم كلا نخورن

سرم و بالا و پايين بردم : حق با شماست .

 

سياوش اشاره اي به در ورودي كرد و گفت : ببينين كي اينجاست استاد ... پيوند نمي خواي به خواهرت خوش امد بگي ؟

به عقب برگشتيم و به شاهرخ و سونا كه در حال ورود بودن لبخند زديم .

شاهرخ با شيطنت چشمكي نثارم كرد .

كت و شلوار سياه رنگي به تن داشت . بر عكس هميشه پسره كت و شلوار پوشيده بود . كم پيش ميومد اين كار و بكنه .

استاد خنديد و گفت : شما دو تا خواهر معركه اين

 

پيوند لبخند زد : همينطوره

سونا پيراهن كوتاه سبزي به تن داشت ... با برق نقره اي كه روي لباس بود هر نگاهي رو به طرف خودش جذب مي كرد . دست دور بازوي شاهرخ انداخته بود و اروم قدم برميداشت . موهاي بلندش و پشت سرش جمع كرده بود و قسمت هايي از اون و روي شونه هاش رها كرده بود .

شاهرخ دستي تكون داد . با سر اشاره كردم زودتر بياد اين طرف . نگاهم و از شاهرخ و سونا گرفتم و به در ورودي دوختم .

 

اما لبخند من رنگ باخت . نگاهم روي دختر و پسري كه به دنبال شاهرخ و سونا وارد شده بودند ثابت موند ... دختر دست در بازوي پسر همراهش انداخته بود .

زير لب زمزمه كردم : رها ...

با قرار گرفتن دستي روي دستم چشم باز كردم . ليواني كه توي دستم بود الان جاش خالي بود . ليوان روي زمين رها شده بود و دست پيوند روي دستم قرار داشت . نگاهم و از دستم گرفتم و به چشماي سياهش خيره شدم . با ارامش نگاهم مي كرد . چشم روي هم گذاشت و لبخندي به روم زد : اروم باش

 

 

در جواب نگاه گنگم گفت : بهت كه گفتم نبايد سوپرايز بشي ...

 

 

چهره در هم كشيدم . زبونم بسته شده بود . نمي تونستم حرفي بزنم . فقط گنگ نگاهش مي كردم . نمي تونستم بفهمم چي به چيه ...

 

 

گارسون بهمون نزديك شد و مشغول جمع كردن شيشه هاي شكسته روي زمين شد .

 

 

دستم و كشيد . به دنبالش رفتم . لحظه اي مكث كردم . سر برگردوندم و با نگاهم دنبالش گشتم . پيراهن سفيد رنگي به تن داشت ... كوتاه بود ... موهاي قهوه ايش و بالاي سرش جمع كرده بود . ارايش غليظي كه به صورت داشت با رژ قرمز رنگش توي چشم مي زد . هنوزم دستش دور بازوي اون مرد بود ... مردي كه براي من اشنا تر از هر كسي بود ... ناخوادگاه دستم مشت شد .

 

 

با كشيده شدن دستم نگاهم و گرفتم و دنبال پيوند رفتم . در سفيد رنگ و باز كرد و من و به داخل فرستاد . به دنبالمون سونا و شاهرخ هم وارد شدند . زير لب سلامي كردند .

 

 

پيوند مجبورم كرد روي صندلي بشينم . دستام و توي دستش گرفت و گفت : امير اروم باش ...

 

 

شاهرخ كنارم ايستاد : امير ... رها ...

 

 

به سرعت سر بلند كردم و بهش خيره شدم : رها ... رَ ... ها ... اين. .. جا ... او... ن

 

 

شاهرخ دست روي شونه ام گذاشت : رها ... اون هيچ وقت بهت خيانت نكرده

 

 

اخمهام و در هم كشيدم .

 

 

شاهرخ به ارومي ادامه داد : اون برادرشه

 

 

چشمام گرد شد ... پيوند حق داشت ... گفت شك زده نشم . اما مگه ميشد .

 

 

از جا بلند شد : منظورت چيه ؟

 

 

زبونم باز شده بود .

 

 

پيوند هم بلند شد . دستم هنوزم توي دستش بود . گفت : رها دختر هراتيانه ... تو اون شب ... رها رو با برادرش ديدي ... رها عليه برادرش شهادت داده بودم ... درست مطابق نقشه هراتيان

 

 

صدام و بالا بردم : پيوند ... مي فهمي چي ميگي ؟ اون رهاست ... دختر خاله من ... خودم از بچگي باهاش بودم ... چطور امكان داره .

 

 

سونا پيش قدم شد و گفت : درسته تو از بچگي با دختر هراتيان بودي ... تو باهاش بودي چون فكر مي كردي دختر خالته . اما دختر خاله تو همون روزي كه به دنيا اومد مرد . دختر خاله تو سه دقيقه بعد از به دنيا اومدن مرد امير ... و چي از اين بهتر براي هراتيان كه دختري كه مي دونست همه دنبالش هستن و جايي پنهون كنه . وقتي زنش مرده ... وقتي تنها يه دختر براش مونده كه مطمئنا نمي تونه در اون حال امنيتش و تامين كنه ... به دو تا پرستار پول ميده تا اون بچه رو با بچه مرده اي كه با فاصله نيم ساعت به دنيا مياد و عوض كنن ... با اين روش دخترهراتيان مرده معرفي ميشه و همه فكر مي كنن اون هم زمان هم دخترش و هم زنش و از دست داده . اما فقط هراتيان و دو تا پرستار و پسرش از زنده بودن اون دختر خبر دارن . دختري كه مثل هر دختر ديگه اي بزرگ ميشه ... اما درست سه ماه قبل از ازدواج شما ... زماني كه رها وارد بيست و دو سالگي ميشه ... برادرش قدم پيش ميزاره و بهش خبر ميده كيه و از كجا اومده .

 

 

سرم و به طرفين تكون دادم : اين امكان نداره ...

 

 

پاهام سست شد . روي زمين نشستم : چطور ممكنه ؟!

 

 

لبهام از هم جدا شد . مي خواستم حرف بزنم ولي همونطور به پيوند خيره موندم . همه چيز با هم به ذهنم هجوم اورد . سرم و پايين انداختم : ميشه تنهام بزارين !؟

 

 

پيوند گنگ نگاهم كرد .

 

 

شاهرخ چند لحظه مكث كرد و گفت : بهتره تنها باشه ...

 

 

پيوند همونطور بهم خيره مونده بود . سونا پيش قدم شد . بازوي پيوند و توي دستش گرفت و به همراه شاهرخ از اتاق بيرون رفت . با بسته شدن در نگاهم و به ديوار پيش روم دوختم . رها ...

 

 

رهاي من ...

 

 

بغض كردم .

 

 

رهاي من ...

 

 

اشك به چشمام هجوم اورد .

 

 

صورتش ... نگاهش جلوم رنگ گرفت .

 

 

صداش توي گوشم پيچيد : امير

 

 

دستام و مشت كردم . پاهام و تو اغوشم كشيدم . مهم نبود روي اون سراميك ها نشسته بودم .

 

 

احساس ميكردم رها پيش روم ايستاده .

 

 

ذهنم به گذشته ها پر مي كشيد ... به زماني كه رو به روم مي ايستاد . من با رها كلي خاطره داشتم . نگاهم و به چشماش دوختم ...

 

 

زير لب زمزمه كردم : رها ...

 

 

 

 

 

 

كلي خاطره دارم من از روزهاي با تو ...

 

 

هنوزم گاهي وقتا مي شنوم صدات و

 

 

خيلي سخته عزيزم ...

 

 

ديگه تو رو ندارم

 

 

شبا به ياد چشمات چشم رو هم ميزارم

 

 

دلم وقتي نبودي به يادت زندگي كرد

 

 

خيلي سخته عزيزم ديدن اشكاي يك مرد

 

 

مگه عاشق نمي خواستي ؟

 

 

من عاشق بودم هميشه با قلب تو صادق !

 

 

مگه يه همسفر براي راهت نمي خواستي ؟

 

 

ولي رفتي و با يكي ديگه دنيات و ساختي ؟

 

 

مگه نگفته بودي ارومي كنارم !

چي شد گفتي بهم دوست ندارم !

دستام و بالا اوردم و موهام و چنگ زدم . لعنتي اون به من خيانت نكرده بود ... اون به من خيانت نكرده بود و من ...

سرم و به عقب كشيدم .

من با رها چيكار كرده بودم ؟

دستام و دو طرف سرم گذاشتم و فرياد كشيدم . فريادي از ته وجودم ... يه نه لرزاننده كه توي صداي بلند اهنگ ساختمون گم شد ... از ته دل براي خودم ... براي رفتارم ... براي اتفاقهايي كه داشت مي افتاد فرياد زدم .

در با شدت باز شد . سرم و پايين اوردم و به در خيره شدم . با اون پيراهن قرمز رنگ و نگاه اشفته بهم نگاه مي كرد . با بغض نگاهش كردم . جلو اومد . در و پشت سرش بست و به طرفم اومد . جلوم زانو زد . كيفي كه دستش داشت و روي صندلي گذاشت و لباش و به دندون گرفت .

فقط نگاهش كردم .

دستش و بالا اورد و روي صورتم گذاشت .

سرم و به طرف دستش متمايل كردم . بغضم شكست .

دست چپش و هم روي صورتم گذاشت و سرم و به طرف خودش كشيد . تو اغوشش فرو رفتم . سرم و روي سينه اش فشردم . به هق هق افتادم . دستش و بين موهام فرو برد : اروم باش ...

دستام ودور كمرش حلقه كردم و خودم و بيشتر تو اغوشش فشردم . واسم مهم نبود داشتم پيشش گريه مي كردم . مهم نبود اون چه فكري در موردم مي كرد . تنها چيزي كه نياز داشتم ارامش بود ... تنها چيزي كه نياز داشتم دلداري بود .

و اون با نوازشم ... با اغوشش اين حس و بهم مي داد . من تو اغوشش اروم ميشدم . اما اين ارامش به لحظه اي نميرسيد كه يادم ميومد من به رها چه حرفايي زدم . اون دختر يه قاتل بود ... خواهر يه قاتل بود ... ولي خودش كه قاتل نبود ... من
roman زلزله مخرب (8)
roman زلزله مخرب (8)

× ادامه مطلب ×

+ | نوشته شده در: ۱ فروردين ۱۳۹۲ توسط: محسن كاظمي موضوع: نظرات (0)

رمان آمدي جانم به قربانت

رمان آمدي جانم به قربانت

فصل نوزدهم:

شهلا

چقدر سخته وقتي داري نفس ميكشي همش بوي ادكلن كسي بره توي مشامت كه دوسش داري..

كه بخاطرش با اشكات ميجنگي..

كه بخاطرش با قلب و وجودتم ميجنگي...

ميجنگم چون نميخوام باور كن اين عشق رو..

اين عشقه يك طرفه رو..

اين عشقه بي فرجام رو..

اين عشقه بي جارو..

الان چه وقت عشق بازي بود شهلا؟حاليت هست داري چيكار ميكني؟حاليت هست كجاي كاري؟پس پارسه چي؟مگه هميشه نميگفتي مثل هم فكر ميكنين؟مگه نميگفتي ميخواي ببينينش؟

مگه نميگفتي راهنماي خوبيه براي كارهات؟

مگه نميگفتي اصلا نميخواي هيچوقت عاشق بشي؟

اصلا چرا زدي زير همه چي؟تو قول داده بودي به من..تو قول دادي هيچوقت عاشق نشي..

شهلا..

ايستادم سر جام!با شك و ترس برگشت پشت سرم رو نگاه كردم..نميدونم چرا حس كردم يه نفر صدام زد شهلا!يعني خودم بودم؟آره خودم بودم..بازم خيالاتي شدم..مثل هميشه..

وقتي تنهايي دلت ميخواد يه نفر صدات كنه حتي اشتباهي..

اروم اروم ميرم سمت خونمون..خونه اي كه هر وقت ميرسم اونجا انواع بدبختي ها روي سرم هوار ميشه..

بد بختي از نوع پدر و مادر!

شنيدم ميگن اونايي كه بچه دار نميشن نبايد از خدا به زور بچه بخوان شايد اگر بچه دار بشن بچشون دزد و قاتل و يا شايدم مريض بشه..اونوقت ميگن نداشتن بهتر از داشتن چنين بچه هايي هست..

اما در مورد پدرو مادر هم ميگن؟اينكه گاهي يتيم بودن بهتر از داشتن پدر و مادري هست كه با دستاي خودشون تو رو تو چاه ميندازن؟!نه نيست..

هميشه حق با اوناست..

هميشه خدا طرف اونا رو گرفته..احترام به پدر و مادري كه نميدونن احترام با چه ح نوشته ميشه!خنده داره..واقعا!

كليد ميندازم به در و وارد حياط ميشم.چقدر اين خونه خفقان آوره محيطش!

اصلا پامو ميذارم اينجا حس ميكنم دارم ميميرم..چه مرگمه من؟

شهلا چته..نميدونم چمه..چرا اينجوري شدي؟چرا مثل قديم شاد نيستي؟مگه ميتونم باشم؟وقتي بابام چنيني وصيتي كرده برام؟

اوه خداي من..چقدر بد شانسي دارم!!!!

كفشامو در ميارم و سعي ميكنم مشكلاتم رو بيرون از ساختمون جا بذارم و با يه روحيه ديگه برم تو اتاقم..اما مگه ميتونم؟

سلانه سلانه ميرم توي هال!

خونه تاريكه..ميرم سمت آشپزخونه و يخچال!در يخچال رو كه باز ميكنم نورش باعث ميشه يه نامه روي در يخچال ببينم..اروم ميخونم:

"_ سلام.من پيش شوهرمم.زمان پروازمون به تاخير افتاده يكي به نفع تو..اما يادت نره تا اخر اين هفته بيشتر وقت نداري دنبال يه شوهر خوب باش..فعلا.."


اين همه نفرت ميتونه منشئش چي باشه؟متنفرم...از هر چي پدر ومادره بيزام!عمرا خودم يه روزي مادر بشم..عمرا!

نامه رو مچاله ميكنم و با عصبانيت ميندازم توي سطل زباله!

با چه وقاحتي يه مرد رو به دخترش ترجيح داده و تو روي من ميگه يه هفته وقت دارم!

با چه رويي بهم نگاه ميكنه و ميگه اگه ارث ميخواي بايد ازدواج كني..

ازدواج كنم..ازدواج كنم..

با كي ازدواج كنم كه منو خوشبخت كنه هان؟

تو بگو..خدايا تو بگو كه اين همه مصيبت رو داري توي دامنم ميذاري..

تويي كه داري منو ميبيني؟

خدايا بابام الان پيشته؟

ميشه عذابش بدي...؟ميشه روزي هزار بار بندازيش توي اتيشات و دوباره بياريش بيرون؟

خدايا بهش بگو اين چه وصيتي بود كه كرد..

خدايا تا ازش جواب نگرفتي ولش نكن..

خدايا خسته ام..ميشه فردا بيدارم نكني؟

يه ليوان آب ميخورم و درب يخچال رو محكم با حرص ميبندم..خودمو روي كاناپه ول ميندازم و دستمو ميذارم زير سرم..

زل زدم به سقف و دارم به اين فكر ميكنم كه كاش ميشد با غصه هم خنديد..كاش!

ولي مگه خواستن توانستن نيست؟پس من چرا نميتونم؟ميتونم..آره كه ميتونم!الكي ميخندم و لباسامو در ميارم..اما..

من از اين كتاي مردونه ندارم كه...كت مشكي!نه..من از اينا ندارم اين كاملا مردونه ست..اصلا بهم گشاده!من از اينا نداشتم تا حالا...

با يه دنيا فكر و خيال رفتم لباساممو عوض كردم و يه كم به درسام نگاه كردم اما همه ي حواس مپيش اون كت بود كه نميدونم مال كي بود؟

ولي يه حدس محال وجود داشت...نكنه يوسف؟!؟!

اه...نه بابا!اون اخه كجا بوده؟

پس چرا بوي اودكلن اونو ميده اين كت؟

با يه دنيا فكر و خيال كتابمو بستم و خوابيدم!


*****

با يه خميازه ي بلند بالا از روي تختم پيردم پايين و رفتم دست به آب..بعد از تخليه ي معده و شستن سر و صورت از توي اينه يه نگاه به خودم انداختم و گفتم:

_ قيافه رو..اين ريختي بري دانشگاه پسرا ديپورتت ميكنن كه..چه پوف كردي شهلايي!

يه لبخند به خودم ميزنم و آهسته و با ترس و لرز ميگم:

_ امروز قراره روز خوبي باشه حتي اگرم بد بود من ميخندم!مگه نه؟

براي خودم سري تكون دادم و يه مشت آب پاشيدم به صورتم كه موهامم خيس گيت شد!سريع يه مانتو كه يه كف دست بالاتر از زانوم بود به رنگ قهوه اي و مقنعه ي مشكي و شلوار كتون تنگ مشكي پوشيدم و كوله

ي قهوه اي رنگ و كتوني كالجِ قهوه اي رنگمم برداشتم و بدون صبحانه رفتم بيرون!

وسط رانندگي دست بردم توي كيفم و يه آدامس برداشتم و انداختم توي دهنم!اه..لعنتي!بازم قرمز شد اين چراغ!

با بدبختي 120 ثانيه رو تحمل كردم و خواستم راه بيفتم كه يه ماشين از كنارم برام بوق زد..

بهش محل ندادم و حركت كردم كه بازم خودشو بهم رسوند و بوق زد.شيشه رو دادم پايين و تا خواستم داد بزنم بگم چته به خودم نهيب زدم امروز قراره من خونسرد باشم..براي همين يه فحش ملس به خودم دادم با اين

قول دادنام و به راننده ي ماشين كناريم گفتم:

_ امرتون؟

يه كم مكث كردم ديدم جواب نميده گفتم:

_ ببخشيد شيشه رو بدين پايين من نميبينم شما رو اين زيادي دوديه!

تا شيشه رو داد پايين قلبم بندري رفت..حالا نكوب كي بكوب!تالاپ تالاپ به در و ديوار ميزد خودشو..آروم گفتم:

_ ب..له؟

_ بزن كنار كارت دارم..

با ترس و لرز زدم كنار و از ماشين پياده شدم..خدايا من امروزم نماز صبح خوندم بذار روز خوبي باشه برام!

با نذر و بسم الله و صلوات رفتم كنارش..

آب دهنمو قورت دادم و گفتم:

_ س..سلام!

و ناخودآگاه دستم رفت روي صورتم..همون طرفي كه يه سيلي وحشت ناك خورده بود..و به چشمهاي آشنايي كه در مقابلم بود زل زدم..همون چشمايي كه منو هر شب به وقت بارون آواره ميكنه!

با اخم گفت:

_ بابت اون اتفاق متاسفم..اما بايد يه مطلب مهمي روبهت بگم!اول بگو غير از دوستات كيا ميدونن اين موضوع رو؟

سريع گفتم:

_ بخدا هيچكس...اونارم من بهشون نگفته بودم اگه باور نميكنين از خودشون بپرسين!

با عصبانيت زد روي ماشينش و گفت:

_ اه دروغ بسه دختر!پس اونا از كجا فهميدن هان؟

سرم رو انداختم زير...به اين فكر كردم كه آيا همه ي عاشق ها در برابر عصبانيت معشوقه شون اينطور سر به زير و مسكوت ميشن؟با مظلوميت گفتم:

_ من خودم تا حالا به اين موضوع اعتراف نكردم چه برسه كه برم بهشون بگم..اونا گفتن از تغيير رفتارات فهميديم..

اينو كه گفتم يوسف اخمهاش باز شدن و رفت تو فكر..من گفتم:

_ من به هيچكس نميگم از پري و سلماز هم مطمئنم كه به كسي نميگن!

يه لبخند مسخره زد و گفت:

_ آره مشخصه راز دارن..پس كي دست تورو پيش من رو كرد هان؟همونايي كه بهشون مطمئني..چقدر تو ساده اي دختر!

_ اونا به شما گفتن چون...چون فكر ميكردن شايد حالم بهتر بشه!

اما نه..پيش خودم كه ميتونم حقيقت رو بگم؟اونا گفتن شايد چون فكر ميكردن تو هم منو دوست داري و روت نميشه به زبون بياري! اما زهي خيال باطل..

من چقدر راحت داشتم با كسي كه ديروز پيشش لو رفته بود همه محتويات قلبم حرف ميزدم..بي هوا بهش نگاه كردم!يه لحظه تو ذهنم رد شد:

_ آخيش..چقدر دلم براش تنگ شده بود!

چه اعتراف تلخي..دل تنگي براي كسي كه ميدوني براي تو نيست..تو فكر بودم و خيره به چشماش كه گفت:

_ من به يه نفر ديگه فكر ميكنم..من كس ديگه اي تو قلبمه..دختره خوبي باشو منو فراموش كن!

ورفت..آتيش به قلبم زد و رفت با ماشينش!نه گريه كردم نه مات شدم..فقط رفتم سوار ماشين شدم..بدون هيچ حرفي رانندگي ميكردم!تو فكر بودم و نميدونستم دارم به چي فكر ميكنم؟دلم هواي يه آغوش رو كرد..

به پري زنگ زدم و با ناراحتي گفتم:

_ كجايي تو؟

_ اولا سلام خانووووم عاشق پيشه!

اينو كه گفت دلم بد جور آتيشش گر گرفت..

_ دوما تو كلاسم بيا ديگه كجايي تو؟

با بغض مشهودي گفتم:

_ دارم ميام تو محوطه ام.

پري با نگراني گفت:

_ زود بيا ببينم چي شده..چرا صدات اينجوره؟

آب دهنمو قورت دادم و تو ذهنم گفتم:

_ من قول دادم به هيچكس ديگه در اين مورد هيچي نگم..پس من هيچيم نيست!

با شاديه ظاهري اي گفتم:

_ خوبم چطور مگه؟

يه نفس عميق كشيد و گفت:

_ هيچي فكر كردم اتفاقي افتادي منتظرم.

تماس رو قطع كردم و خودم رو رسوندم به كلاس.تا نشستم پيش پري نشد نقشمو خوب بازي كنم و سرمو گذاشتم روي شونه اش و گريه كردم..اينقدري كه نفهميدم چقدر گذشت..!

پري مدام كمرم رو ميماليد و ميگفت:

_ من گفتم اين يه چيزيش هست..بگو ببينم چي شده؟

با گريه گفتم:

_ پري يوسف يكي ديگه رو ميخواد!

صداي پري رو نشنيدم..بعد از چند دقيقه سرم رو بلند كردم ديدم اونم چشماش خيسه..اشكاشو پاك كردم و گفتم:

_ تو رو خدا به سلماز نگيا..باشه؟

سرش رو تكون داد و گفت:

_ باشه عزيزم..فقط تو غصه به دلت نكن..همه چي درست ميشه!

با بغض گفتم:

_ چطوري بي خيال باشم؟من هر روز دارم ميبينمش!

_ اين ترم كه ديگه چيزي نمونده تموم كه شد ترم بعد با اين استاد بر ندار!منم بر نميدارم باشه؟

واي..فكر اينو نكرده بودم كه اگه نبينمش دق ميكنم..سريع گفتم:

_ نه پري..نميتونم..اگه نبينمش دق ميكنم!

با مهربوني گفت:

_ ميدوني چرا مثل دختراي ديگه كه عاشق ميشن و سرزنششون ميكنم تو رو سرزنش نميكنم؟

آروم گفتم:

_ نه..چرا؟

_ چون ميشناسمت...تا حالا عاشق نشدي حالام كه شدي ديگه هيچوقت عاشق نميشي!تو خيلي محكمي شهلا!

بعد منو به آغوش گرفت و گفت:

_ حيف تو كه اين همه غم داري!؟حتما يه حكمتي داره اجي جونم.راستي تو از كجا فهميدي كه يكي ديگرو ميخواد؟

بعد از اينكه قضيه رو براش توضيح دادم سرم رو از آغوشش بيرون اوردم و گفتم:

_ ديشب رفتم پارك..

با وحشت و تعجب گفت:

_ زير بارون؟

_ اره..

_ خل!ديوونه..نميگي سرما ميخوري؟

_ اينا رو بي خيال بگو چي شد؟

_ خب..چي شد؟

_ وقتي اومدم خونه داشتم لباس هامو درمياوردم كه يه كت مردونه روي شونه هام بود..

پري با تعجب گفت:

_ كت مردونه؟مال كي بود؟مگه با كسي رفته بودي؟تو كه كسي و نداري..

آره من كسي رو ندارم!بازم آتيش گرفتم..با يه لبخند ظاهري و غمگين گفتم:

_ نميدونم براي كي بود..ولي راستش بوي ادكلن يوسف رو ميداد!

با حيرت گفت:

_ هييييييييييييييييين..يعني يوسف اونجا بوده؟

با خنده گفتم:

_ اسگول وقتي ميگه منو نميخواد چه لزومي داره بياد دنبالم و تازه كتشم بندازه روي دوشم؟اونم زير بارون...فكر كن يه درصد!

با گيجي گفت:

_ آهان..راست ميگي..ولي خب شايد همينجوري اومده بوده تو رو ديده و كت رو انداخته ديگه؟

_ نه اين قسمت از پارك رو هيچكس نميتونه پيداش كنه..محاله..بعدشم به خونشون دوره..اگه بخواد بره پارك سه تا سر كوچشون هست!نمياد كه سر كوچه ما..

_ اره راست ميگي..خب ببينم مگه بر نگشتي ببيني كيه هان؟

_ من تو فكر و خيالات خودم بودم..حتي وقتي تو كوچه ميرفتمم نفهميدم..خونه وقتي داشتم لباسامو در مياوردم متوجه شدم!

متفكر گفت:

_ يعني كي بوده؟

شونه هامو بالا انداختم و چند تا از بچه ها اومدن تو كلاس زدم به پهلوي پري و آروم گفتم:

_ بين خودمون باشه ها..


اينو گفتم و استاد هم اومد تو كلاس...تمام مدتي كه استاد درس ميداد من تو عالم خودم بودم..

اينكه يوسف عاشق كي هست؟

من ميشناسمش؟

چند سالشه؟

خوشگله؟

چقدر دوسش داره؟

مثل من چشماش رنگيه؟

اصلا با من چه فرقي ميكنه؟

و چقدر سوال هاي متعدد كه بي پاسخ موندن توي ذهن كلافه ام!..

فصل بيستم:

يوسف

_
خب بچه ها TIME كلاس تموم شد..اين مبحث هم نيمه نصفه موند..جلسه بعدي نميرسم امتحان بگيرم بايد اين بحث حتما تموم بشه خيلي هم مهمه!از قبل مطالعه كنين يه آمادگي داشته باشين عين مجسمه نياين تو

كلاس به اميد من...OK?!

افشين يكي از دانشجو ها ذوق زده گفت:


_ استاد غلامتيم بخدا عروسي داشتيم جلسه ديگه مونده بوديم چجوري اين امتحانه رو لغوش كنيم!؟


با خنده گفتم:


_ ببند دهنتو افشين...تو عروسيه كي ميخواي بري هان؟


همينطور كه با افشين به سمت دفتر اساتيد ميرفتيم گفت:


_ استاد عروسي خودمه..شمام دعوتين!


با خنده سرمو تكون دادم و گفتم:



_ ازكي تاحالا تو با دخترا مشكلت برطرف شده كه زنم گرفتي؟


دستشو تو هوا تكون داد و با خنده گفت:


_ يه ماه پيش برطرف شد بخدا!اينم كارت دعوتم..


يه نگاه به كارت دعوت انداختم يه لحظه شوكه زل زدم به صورت افشين كه داشت بهم ميخنديد..دوباره اسماي روي
ارت رو نگاه كردم و با خنده و شوك گفتم:


_ افشين تو كي ازدواج كردي پسر؟فك كردم داري سر به سرم ميذاري؟؟



دوباره به كارت نگاه كردم و شعر مسخره ي روي كارت رو خوندم:



_ هفته ي ديگه عروسيمون.از شيش عصر نمازاتونو خوندين بياين باغ...دم دماي صبحم برين خونتون كه عروس
دوماد خستن و خوابشون مياد!


يه انيميشن از عروس و دوماد هم پايينش بود با خنده زل زدم به افشين و گفتم:


_ واقعا كه..اين چه طرز دعوت كردنه آخه؟!



خنديد و گفت:



_ چيكار كنم استاد دسپخت خانوممه!



_ اي زن ذليل!هنوز هيچي نشده بندو به آب دادي ؟تسليت ميگم بهت...بي برو بذار به كار و زندگيم برسم بي برو!



همينطور كه ميرفت با خنده دستي تكون داد و گفت:



_ استاد منتظرتونم!فعلا..



داخل دفتر اساتيد شدم و يعد از خوردن چاي رفتم سمت كلاسم و بعد از يك ساعت نيم دانشگاه رضايت داد من بيام بيرون.



سوار ماشين شدم و خواستم راه بيفتم كه يه دختره جلف وقتي از كنارم رد شد گفت:



_ تيپت تو حلقم جنتلمن جووون!



اره والا..تو حلقت گير كنه خفه شي از شر تو و امثال تو خلاص شم بخدا!تيپشو تو رو خدا..نوچ نوچ نوچ!خجالتم نميكشه!
يه مانتو ي كوتاي دامني كه مث ميني ژوب بود با يه شال كه بيشتر شبيه دستمال بود اندخاتته بود

روي سرش و موهاشو عين جنگل آمازون ريخته بود دورش!از آرايششم بگذريم...سرمو با تاسف تكون دادم و سمت خونه راه افتادم..از كنار اون پارك كه رد شدم خيلي چيزا به ذهنم هجوم آورد كه مجبور شدم بازم

ماشين رو پارك كنم و برم توي اون پارك..

توي اون پارك پر از ماجرا!پر از خاطره..


خاطره ي يه دختر شنل پوش..


خاطره ي كت بر باد رفته ي من..


خاطره ي يك دختر كه گم شد و من بخاطرش به پليس اطلاع دادم!


خاطره ي شهلا..


شهلا..شهلا...شهلا!همه جا شهلا..همه چيز شهلا..چرا زندگيم بوي شهلا رو به خودش گرفته؟!


من چرا اينطور شدم؟من چرا كاري رو كردم كه نبايد...


من چرا توجه هاي بي مورد بهش كردم؟


چرا نفهميدم دارم چيكار ميكنم؟


هوووووف..نفسمو با فوت بيرون فرستادم و به خودم كه اومدم ديدم روي همون نيمكتي نشستم كه اون دختره شنل
پوش نشسته بود..

چه غمي داشت اون دختر؟


چرا اينطور شدم؟آديسا...شهلا..اين دختره شنل پوش!من چه مرگم شده؟چرا حس ميكنم اين سه تا دختر شباهت
عجيبي بهم دارن؟

چرا دل نگرون هر سه شون ميشم؟من چمه؟چي شده باز زده به سرم؟


اوه..خدايا...دارم سر گيجه ميگيرم!

يه كم صداي آب رودخونه و يه كم هم صداي ماشين ها..يه كم صداي پرنده ها و...آخرشم صداي شهلا كه ميگفت:

_ اونا گفتن ما از تغيير رفتارات فهميديم...

تغيير رفتار هاش(!)آره..عوض شده..خيلي وقته عوض شده...چرا نميفهميدم كه عوض شده؟چرا نميفهميدم كه نگاهش به من

خيره شده؟چرا نميفهميدم كه رنگ نگاهش فرق كرده؟اه..من چقدر احمقم كه نفهميدم...

دستمو به موهام كشيدم و با پنجه كشيدمشون عقب!با حرص نفسمو فوت كردم و خم شدم روي آرنج هام كه روي زانوهام عمود

بودن تكيه كردم!

هنوزم انگشتام لاي موهام بودن..و هنوزم به اين فكر ميكردم كه شهلا چطور عاشقم شد كه نفهميدم؟منو اون ميخواستيم سر به

تن اون يكي نباشه...پس چي شد؟!چرا اينقدر همه چيز رنگ عوض كرد؟مگه چند وقته منو اون همديگرو ديديم؟

يه ماه...اين جمله ام پرسشي بود يا تعجبي؟يه ماه؟فقط يه ماه؟هه...منم كه خل ميزنم!داره امتحانات ترم شروع ميشه و من

ميگم يه ماه..

سه ماه!با تعجب سرمو بلند كردم و گفتم:

_ سه ماه؟!سه ماه گذشت؟اره گذشت..

از روي نيمكت بلند شدم و رفتم سمت ماشين.بين راه بازم يقه ي خودمو گرفتم:

_ دختره ي احمق!اصلا ميگيم 5 ماه..آخه ادم به 5 ماه عاشق ميشه؟

و خودم جواب خودم رو پنهاني دادم:

_ آره ميشه..5 ماه كم نبست براي عاشقي..براي دلبستگي..

شاكي از پارك زدم بيرون و سوار ماشين شدم و رفتم خونه.

عصبي كل راه رو با خودم حرف ميزدم كه بشكنه اين دست كه نمك نداره..آقا غلط كردم و براي همين مواقع گذاشتن ديگه..

غلط كردم كه بهش بي موقع و بي جا محبت كردم..آدم بايد طرفشو بشناسه بعد بهش كمك كنه!كه اينجوري يقه اشو نچسبه بگه عاشقت شدم..

اه..لعنتي!رسيدم خونه و ماشين رو پارك كردم خواستم در خونه رو كليد بندازم باز كنم كه گوشيم زنگ خورد..بدون اينكه نگاه كنم كلافه دكمه سبز رو زدم و بدون مكث شنيدم:

_ الوووو معلوم هست كجايي تو؟چرا از صبح تا حالا هر چي بهت زنگ ميزنم جواب نميدي هان؟

اوه..خداي من!اينو كجاي دلم بذارم حالا!عصبي كه بودم عصبي تر داد زدم:

_ چند بار بگم داستان منو تو تموم شده!هان؟نفهمي يا منو خر فرض كردي دختره ي بي حيا؟صد بار گفتم بازم ميگم تو اگر آدمم بودي من بهت فكر نميكردم..

با حالت گريه گفت:

_ اخه چرا يوسفم؟

_ يوسفم..يوسفم..يوسفم..تو گه خوردي اين كلمه رو گفتي!

_ عزيزممم؟اين حرفو نزن..بخدا من عوض شدم..من ديگه اون دختره سابق نيستم!

با تمسخر گفتم:

_ اون كه آره..تو قبل از اينكه با من هم ازدواج كني دختر نبودي..زن!

خدايا چي بگم اين دست از سرم برداره آخه؟بابا يه غلطي كردم يه بار زن گرفتم بخدا طلاقش دادم اين چرا باورش نميشه جدا شديم؟!يه دفعه گفتم:

_ من دارم ازداج ميكنم..مزاحمم نشو!

گوشي رو قطع كردم و خط رو از وسط دو نصف كردم و انداختم توي جوب!كليد انداختم و درب روبازك ردم و خودمو انداختم تو خونه!

يه نفس عميق كشيدم و الكي خنديدم كه يعني هيچ اتفاقي نيفتاده..

من امروز شهلا رو نديدم..

اون دختره ي هرزه بهم زنگي نزده..

من قرار نيست ازدواج كنم..

من امروز پارك نبودم..

دل من گاهي براي آديسا و شهلا و دختر شنل پوش نگران نميشه..

من يه دكترم!يه دكتر روانكاو!همين..

فصل بيست و يكم

شهلا

دانشگاه تموم شد و من بلافاصله خودم رو رسوندم پارك!به خيال اينكه شايد كسي كه اين كت رو دوشم انداخته اونجا باشه..

از ماشين پياده شدم و رفتم سمت نيمكت مورد علاقه ام..جاي هميشگيم..!

بين راه يه دفعه يه چيزي به ذهنم اومد..

اون مردي كه اون شب ديدم..هموني كه بنظرم كفشاش آشنا بود...خداي من!چرا تا الان نفهميده بودم..لابد همونه ديگه!

اما خب...اون كي بود؟كفشاي كي بود اونا؟اه..لعنت به من!كاش كله ي خرمو بالا مياوردم يه نگاه بهش مينداختم..

با عصبانيت و حسرت كه چرا اون روز نفهميدم كي بوده اون مرد رفتم روي نيمكت نشستم..


******


_ هووووف...بازم بارون!ولي من اينبار گيتارم پيشم نيست!

_ مهم گيتار نيست..مهم دل توئه كه بارونيه.

با شنيدن صدا سريع برگشتم به پشتم و ...با دهان باز و متحير گفتم:

_ شما...شما اينجا چيكار ميكنين؟

بدون تعارف اومد كنارم نشست و خودش رو كم كم بهم نزديك كرد از حس بدي كه بهم وارد شده بود خودم رو عقب كشيدم كه خنديد و گفت:

_ از همين كارات خوشم اومده ديگه!

زهر مار و خوشم اومده...مرتيكه عين گولاخ ميمونه ادم از هيبتش تر ميزنه به شلوارش اونوقت از نمناك بودن دل من و عشق و عاشقي حرف ميزنه!

بي هوا اخمامو تو هم كرده بودم و زل زده بودم به كفشام..كه يه دفعه به كفشاش نگاه كردم و با ديدن همون كفشاي آشنا داد زدم:

_ تو بودي؟

با تعجب گفت:

_ من بودم؟كجا من بودم؟

_ همون شب توي كوچمون..اين تو بودي آره؟!بايد حدس ميزدم كه تويي!آدرس خونمونو از كجا فهميدي؟

يه كم ژست متفكر هارو به خودش گرفت و گفت:

_ آهان..اون روز رو ميگي كه تو با اون شنل مشكي رنگت زير بارون زدي از خونه بيرون؟

سرمو چند بار تكون دادم و گفتم:

_ آره..آره...پس تو بودي!

زهي خيال باطل...شانس ندارم كه...اونوقت پري ميگه:لابد يوسف بوده خب!

درد و يوسف بوده..اين نره خر بوده..نه يوسف من!بلافاصله گفتم:

_ اون كت هم براي شماست؟آره؟

سريع سرش رو تكون داد و گفت:

_ من هر وقت مياي زير بارون پشت سرت هستم..اون شب تو حالت خوب نبود و گريه ميكردي..شونه هات ميلرزيدن!كتم رو انداختم روي شونه ات!كه سرما نخوري..

چقدر بهم برخورد از اينكه كت فرهاد توانا روي شونه ام بود نه يوسف!

با اين خيال عصبي شدم و سريع گفتم:

_ من ديرم شده بايد برم..خدافظ..

اما به محض اينكه بلند شدم دستم رو گرفت و گفت:

_ به حرفام فكر كردي؟نكنه يادت رفته؟بايد بهم جواب بدي...

با حالت انزجار دستم رو از دستش بيرون كشيدم و با يادآوري اون موضوع خواستم بگم جوابم منفيه اما ياد شرط پدرم براي ارث ميراث افتادم..براي همين با التماس گفتم:

_ من بازم وقت ميخوام!لطفا..

و اون لبخند مهربوني زد و گفت:

_ تا آخر دنيا بهت وقت ميدم..

نميدونم چرا لبخندش به دلم نَنِشست...!
بدون مكث به حالت دو از پارك زدم بيرون و رفتم خونه..تا پامو توي اتاقم گذاشتم تلفن خونه به صدا در اومد..طبق معمول مامان من پي يللي تللي خودش بود!

جواب تلفن رو دادم:

_ بله؟

_ الو؟شهلا جان؟خواهرم تويي؟حالت خوبه؟

_ آبجي خودتي؟رسيدي؟كي اومدين؟خوش گذشت؟گل پسر شيطونت چطوره؟

نميدونم چرا صدام ميلرزيد...صداي خواهرم رو بعد از دو ماه ميشنيدم..رفته بود فرانسه هم براي كار شوهره كچلش هم براي تفريح!

توي فكر بودم كه گفت:

_ آبجي جونم؟شهلايي؟يه چيزايي از مامان شنيدم...درسته؟

هر چي ميخواستم خودم رو به اون راه بزنم نميشد..اين هي يادم مياورد..!

با ناراحتي گفتم:

_ اگرم درست باشه براي تو كه بد نيست دست نوازش شوهرت روي سرته و پسر دست گلت جلوي چشماته و زندگيت شيرينه...براي منه بدبخت بده كه تو اين خونم و هيشكي و ندارم..

نفهميدم اصلا كي بغضم شكست..همين بغض لعنتي كه هر روز و هر شب گرفتارش بودم!از صدقه سره يوسف..مادرم..اون
شوهره جديدش و اون شرط و وصيت بي موقع پدرم كه زد همه چيز رو داغون تر از قبل كرد!

آروم آروم اشك ميريختم و خواهرمم اون طرف خط هي تو سر خودم و خودش ميزد كه چرا شوهر نميكني تا دست نوازش يكي رو
سرت باشه و از اين فلاكت راحت بشي؟

يه كم به حرفاش گوش دادم و گفتم:


_ دلم خوش بود تو برميگردي و ميگي اينم شد وصيت؟اينم شد مادر كه تو سن 38 سلگي فيلش ياد هندستون كرده؟خيلي برام از
كوچيكي مادري كرد كه حالا ميخواد تمووم عيارش كنه..دلم خوش بود يه خواهر بزرگتر

دارم كه بهم ميگه اصلا به درك منتش رو نكشيا...خودم هواتو دارم ميدونم ميشدم سرخرت ولي تو تعارف خودتو ميكردي در ديزي بازه حياي گربه كجا رفته؟خودم ميدونستم نبايد بيام مزاحمت بشم...ونميشدم!

_ وقتي تو نميخواستي بياي پس تعارف من واسه چيته ديگه؟


بغضم رو رها كردم و با هق هق گفتم:


_ حداقل ميفهميدم اگه مادرم به فكرم نيست تو به فكرمي...تو!خواهر بزرگه...


با حرص خواهر بزرگه رو بلند گفتم و گوشي رو بدون خدافظي قطع كردم و دوييدم سمت اتاقم و محكم دربشو بستم..طبق عادتم روي تختم خوابيدم سرم رو روي
بالشتم فشار دادم و تا جا داشت بلند بلند گريه كردم..

اينقدر گريه كردم كه خوابم برد...

******* با سر درد از خواب بلند شدم و با گيجي ساعتم رو نگاه كردم..ساعت 7 بود..اتاقم تاريك بود و هواهم تاريكه تاريك!

سريع رفتم دستشويي و بعدش چايي درست كردم.


يه چايي و دو تا بيسكوييت خوردم و لباسامو پوشيدم و از خونه زدم بيرون.


امروز خورده بود به كله ام كه يه كم پياده روي كنم بعد يه تاكسي بگيرم و برم يونيكده!


سر كوچه كه رسيدم هر چي منتظر سرويس دانشگاه شدم نيومد..هميشه ساعت7:30 ميومد ولي نميدونم چرا هر چي وايسادم
نرسيد.

شروع كردم به پياده رفتن كه يه دفعه برام سوال شد ساعت 7:30 صبح چرا هوا اينقدر تاريكه؟انگاري 7:30 شبه!


7:30شب؟؟؟


اي وااااااي...من ذهنم درگيره ها...الان كه 7:30 شبه!من دو ساعته فقط خوابيدم..كجا دارم ميرم با اين عجله؟


بعد از مدتي يه كم به خودم خنديدم و پيش خودم گفتم:


_ حالا كه لباسامو پوشيدم برم خونه پرستو!
******* هواي تميز و بارون خورده ي شهر تهران رو با نفساي عميقم مي بلعيدم و همچنان به حواس پرتي خودم كه

منتظر اتوبوس بودم اونم 7:30 شب ميخنديدم...


خونه ي پرستو خيلي با خونه خودمون فاصله نداشت..در حد يه كم پياده روي كردن بود!كه البته اونم براي من


كه هر روز با ماشينم اينور و اونور ميرفتم خيلي زياد به نظر ميرسيد!


به هر حال خودم رو رسوندم تو خيابون خونه ي پرستو و وقتي وارد كوچه شدم طبق عادت رفتم مقابل خونه


و تا خواستم زنگ بزنم متوجه شدم انگار آدرس رو اشتباه اومدم!


پووووفي كردم...گوشي تاچ مارك apple ام رو از توي جيب شلوار لي ام بيرون كشيدم و سريع زدم روي


شماره ي يك كه خودش پرستو رو گرفت..


با دومين بوق پرستو جواب داد:


_ الو شهلا جونم؟


_ سلام خره!


_ د..بيا!نشد يه بار من باهات درست حرف بزنم تو خرابش نكني..


_ آخه جون تو بهت نمياد اينقد سوسول حرف بزني!


يه خنده اي كرد و گفت:


_ خب چطوري تو؟چيكارم داشتي؟


_ كجايي؟خونه اي؟


_ نه..چطور مگه؟


انگار كه به بادكنك سوزن بزني پـســـــــي صدا بده و خالي بشه همونطوري شدم!با حالت گرفته گفتم:


_ هيچي..توكوچتونم ميخواستم ببينمت!


نميدونم گوشاي من مشكل داشتن يا واقعا شنيدم كه پري طوري كه سعي داشت من نفهمم به يه نفر گفت:


_ دور بزن ؛ دور بزن نرو خونه!


با حالت گيج و نامعلومي گوشامو تيز كرده بودم و گوشي رو تا اونجا كه جا داشت چسبونده بودم به بيخ گوشم


كه بفهمم ديگه چي ميگه كه يه دفعه داد زد:


_ الو شهلا من تا شب نميام خونه!با مامانم اومدم خريد!


داشت منو ميپيچوند...ولي چرا؟سوالي كه مثل خوره افتاده بود به جونم..يه سوال بزرگ!با يه علامت سوال


بزرگتر..اينكه رفيقت تو رو بي دليل بپيچونه خيلي جاي حرف داره..بدون مكث گفتم:


_ مزاحمت نميشم..


و بدون اينكه منتظر جوابش باشم گوشي رو قطع كردم!

مسيري رو كه رفته بودم با حالت گرفته برگشتم..رسيدم سر كوچمون و نگاهم كشيده شد به اون سمت خيابون!


پارك..


قرار گاه من كه لو رفته بود!


اونم پيش كي؟فرهاد توانا..كسي كه اينقدر تو نظرم عوضي بود كه دوميش ...دوميش...اه..چي دارم ميگم
من؟!من حتي نميدونم خوده فرهاد توانا كيه اونوقت بدونم دوميش كيه؟

خيلي دلم ميخواست برم توي پارك اما اين حس كه ممكنه دوباره سر وكله ي اين آدم عوضي پيدا بشه و منو
از اين كه هستم مشوش ترك نه با حرفاش وياداوري هاش باعث شد من به مسير خودم همچنان ادامه بدم..

مسيري كه انتهاش به خونه نميخورد..اما پس قرار بود كجا برم؟


نميدونم..فقط ميرفتم..اينقدر ميرفتم كه حس كنم گمشدم و ديگه نميتونم به جايي برگردم كه خونمه..خونه اي كه
پر شده از آدمهايي كه دلشون ميخواد منو از سر خودشون وا كنند!

خواهرم...مادرم..پدرم...پرستو.. .يوسف!همه و همه...


پدرم خيلي سال پيش منو از سر خودش وا كرد و مادرم در تلاشه و خواهرم موفق شده و يوسف ....


يوسف...آه!


سرم رو با تاسف به طرفين تكون دادم و با دست راستم پيشونيمو گرفتم و زير لب گفتم:


_ شهلا زود باش..بجنب تا دير نشده!خوب فكر كن...به اطرافت نگاه كن..حتي پرستو هم ديگه نيست!


با يادآوري كاره پرستو اشك تو چشمام حلقه زد ..


بلافاصله به خودم نهيب زدم:


_ بسه..اين همه اشك رو از كجا مياري تو دختر؟خسته نشدي اين همه گريه كردي؟كه به كجا برسي؟به چي
برسي؟فكر كن به جاي اين همه گريه كردن...

و قطره اشكي رو كه ميرفت تا روي گونه ام بيفتد رو با سر انگشتم محو كردم!نميدونم چرا حس خوبي داشتم..


انگار داشتم تو اين مذاكره ي شخصي به جاهاي خوب خوب ميرسيدم..


اينكه من كي ام؟


چرا به خودم نميام؟چرا دوباره نميشم همون شهلايي كه با همه ميگفت و ميخنديد و براي رسيدن به آرزو هاش
ست از تلاش برنميداشت؟چرا خودم رو گم كردم..

يه نيشگون از كنار پام گرفتم و با خودم گفتم:


_ اين همه با گريه و نااميدي راهت رو رفتي به بن بست خوردي بسه...بيا و دوباره بخند...نه بخاطر
ديگران..بخاطر خوده خرت كه داري كم مياري و از پا ميفتي!داروي تو خنده هاي الكيه..

بخندم...چه تز مسخره اي به خودم ميدم...دارو...خنده!من..بخندم؟


حدودا نيم ساعتي بود كه زل زده بودم به در خونشون و محوه خاطراتم بودم؛كه صداي رعد و برق منو از جا
پروند و از عالم هپروت پرتم كرد بيرون..

لبخندي كه ميرفت اروم آروم روي لبام نقش ببنده با ترسي كه بهم وارد شده بود ناخودآگاه جمع شد..به آسمون
نگاه كردم و گفتم:

_ الان نه..خواهش ميكنم...من گيتارمو نياوردم..صبحم باريدي و من گيتارم همراهم نبود..براي امروز
بسه!خواهش ميكنم!

به آسمون التماس ميكردم كه رعد و برق شديدي زد و بارون به شدت هر چه تمام تر شروع كرد به باريدن..


و من دلخور رو به آسمون گفتم:


_ باشه..تو هم داري بهم بي محلي ميكني؟مهم نيست..عيبي نداره..من تصميم گرفتم جلوي هيچكس قد خم نكنم..


و نگاه آخرم رو به پنجره ي اتاق تاريك يوسف دوختم و با بغض زمزمه كردم:


_ ببين منو به كجا رسوندي؟ديگه به آسمونم التماس ميكنم...ببين چي بسرم اوردي كه با خودمم مذاكره ميكنم؟ببين
چه حالي دارم كه ندونسته خودمو جلوي خونه ي تو پيدا ميكنم؟ببين..منو ببين...

دارم خيس ميشم از اشكاي خدا و ميلرزم از سرماي بي تو بودن و تو توي اون اتاق لعنتي ات گرمه گرمي!

مسير رو برگشتم و زمزمه كردم:


_ گرم مثل قهوه اي كه كف دستامو سوزوند ولي دلمو گرم نكرد...


گرم مثل اون روزايي كه تو نگرانم بودي...


گرم مثل..


و باز هم زدم زير عهدي كه با خودم بسته بودم..اشك..اشك..اشك!


ديوونه شدم و دوباره دوييدم سمت خونه يوسف...انگار توي دلم يه چيزي بالا و پايين ميشد...ميخواستم شاهد چي
باشم كه برگشتم؟نميدونم...

ولي دوييدم..با تمام قدرتم دوييدم...سنگيني لباس هاي تنم كه از اشكاي آسمون خيس شده بودن رو تحمل
رمان آمدي جانم به قربانت
رمان آمدي جانم به قربانت

× ادامه مطلب ×

+ | نوشته شده در: ۱ فروردين ۱۳۹۲ توسط: محسن كاظمي موضوع: نظرات (0)

يك سهم شركت ارزنده چه قيمتي مناسب است.

يك سهم شركت ارزنده چه قيمتي مناسب است.

قيمت سهم را با مبالغ و كالاي داخل عكس مقايسه كنيد. مثلا يك سهم مخابرات يا پاسارگاد و يا فولاد آليازي و ميدكو , ثمسكن ,ستران, ثشرق و ...........



يك سهم شركت ارزنده چه قيمتي مناسب است.
يك سهم شركت ارزنده چه قيمتي مناسب است.

× ادامه مطلب ×

+ | نوشته شده در: ۱ فروردين ۱۳۹۲ توسط: محسن كاظمي موضوع: نظرات (0)

 

 
منوی اصلی

yahoo support
وضعيت در ياهو


دسته بندی ها
موضوعي ثبت نشده است

آرشیو مطالب

مطالب برتر

طرااح قالب

CopyRight © http://mokamel.zaminblog.com
موزن میکروتاچ مکس
روغن شتر مرغ (درد مفصلی)
اینترنت را قورت بده !
کارتون بامزی